راهنمائى كرديد ، دستورالعمل داديد . عمامه مسيونوز را ياد داديد . عكس با عمامهء او را انداختيد . به غرض خودتان براى نفع خودتان ماها را اسباب كار قرار داده داخل امورات كرديد . حالا كار به اينجا رسيده گردن ما مىگذاريد و تقصير ما مىدانيد و حال آنكه همه تعليم خودتان بود و ما به دستورالعمل شما رفتار كرديم ( همان كه چند شب قبل من نوشتم خواص اينها را ياد عوام دادند و شاه هم مىبايد با آن عوام بسازد پدر خواص را بيرون بياورد . ) مقصود صدر السلطنه نبود بلكه جنس نوكرباب را مىگفت و نخواست اسامى اشخاص را بيان كند ، و الّا او صورت صحيح دارد . زيرا با شيخ بود و مسبوق است .
اين صحبت حاجى آقا على اكبر مجلس را ختم كرد . غروب هم شده بود . صدراعظم برخاست سايرين متابعت كردند . نتيجه حاصل نشد ، يعنى حرفها زده شد جواب جز سكوت دستگير نشد .
سكوت كريم خان زند
يادم هست روزى كه شيراز رفتم در كلاهفرنگى وسط باغ محل محاكمات و نيابت حكومت من را قرار داده بودند . حوض وسط و چهار صفه داشت . گفتند در يكى از اين صفهها جسد كريم خان را امانت گذاشته بودند . روزى كه آقا محمد خان فارس را مسخر كرده به شيراز وارد شد . در عمارت مقابل آن سلام نشست . در وسط سلام به يكى از خوانين زند يا قاجار كه يادم رفته فرمودند برو به كريم خان بگو آنقدر صدمه به من زدى ، جنگ كردى ، اذيت كردى ، حبس كردى نتيجه چه حاصل شد . آن خان رفت و بعد از آن كه داخل اين كلاهفرنگى و مقبره شد بيرون آمده در حضور اين جمع در سلام عام به آقا محمد خان عرض كرد رفتم و تمام فرمايشات را رسانيدم . از شدت خجالت و شرمسارى سكوت كرده چيزى در جواب نگفتند .
قاف الف نون
نزديك برخاستن صدراعظم علاج پرسيد . سيد جعفر گفت شما وزرا طبيب مملكت هستيد چاره كنيد ، طورى باشد به يك ترتيبى كارها بگذرد كه اصفهانى ننويسد اقبال الدوله ظلمى به ما كرد كه راضى به حكومت دزد سر گردنه شديم يعنى بختياريها .
علما فرياد كردند آن قاف الف نون ( قانون ) آرزوست كه به گور بايد برد .
صدراعظم گفت من به اين شاهزاده اطمينان دارم ، مسلمانش مىدانم ، آدم خوبش مىدانم . حاكم ولايتى مىكنم اتفاق بدى مىافتد چه بايد كرد . من گفتم چون مخاطب عماد السلطنه است بنده جواب عرض مىكنم . بايد ترتيبى داد كه آن آدم خوب جرأت تخطى نكند و اگر كرد سياست بكنيد تا ديگران نكنند ، و الّا هرقدر آدم خوب باشد فرقى