تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2378

مساهمون:

ص٢٣٧٨

امير نظام تازه

امير نظام برخاست برود ، وقتى كه از جلوى صدر الملك مىگذشت گفت آخر تو امير نظامى يك حرفى بزن . به دماغ امير نظام خورد . با اخم تمام گذشت . اين امير نظام مىخواهد مثل آن امير نظامهاى گذشته مردم احترام كنند و حال آنكه ايام شباب و كارهاى او را پيرمردها مىدانند .

اصلاح امور

امورات اصلاح شد ، دواير منظم . صحبت مشروطه تمام گرديد . ساير ولايات هم امن شد . برخاسته و تشريف بردند . بيرون كه آمديم امين دربار به حضرت و الا عرض مىكرد وقتى كه به اينها نوشتيم بيائيد در مجلس مذاكره كنيد شور بكنيد اطمينان از آمدن و نيامدن حضرات حاصل بكنيد ، اگر لازم شد تشكيل مجلس عمومى داده شود نيامدند و قبول نكردند . براى اين‌كه يك افتضاحى بدتر و مفتضح‌تر از مجالس ديگرشان بالا بياورند . الان هم مىروند به شاه از نتايج و انجام مقاصد چيزها مىگويند كه در قوطى هيچ عطارى نيست . من از آقاى عماد السلطنه پرسيدم مثل آنكه همه از هم جويا مىشدند نتيجه چه شد . گفت همين كه همه‌جا امن است پنجاه هزار قشون هم زير اسلحه داريم ، منتهى نمىخواهيم مردم را بكشيم . به قول ميرزا طاهر پس اگر اين‌طور است لنگش كن .

عكس العمل عز الدوله

من به حضرت و الا گفتم ديگر شما را در اين مجالس دعوت كنند مىرويد . گفت به ارواح پدرم نخواهم رفت . به قدرى خلق حضرت و الا تنگ بود كه تا منزل فرمايشى نفرمودند . چه كند هرقدر هم عريضه مىكند ، به شاه مىگويد ، به نايب السلطنه مىگويد ثمر ندارد . بيش از اين هم كارى از او ساخته نيست . بالاتر از آن عريضه كه به شاه پريروز نوشت نمىشود . هيچ جواب نداد .

قتل ميرزا مصطفى

حالا مختصرى از واقعهء حضرت عبد العظيم و قتل ميرزا مصطفى بنويسم . شب ساعت هفت ده پانزده نفر يا بيشتر نردبانى گذاشته وارد خانهء اينها مىشوند . آقا ميرزا مصطفى و شيخ غلامحسين پيشنماز مسجد بزازها كه مرد زاهد عابد مقدسى بود و دبير همايون آشتيانى كه ديدن و مهمانى رفته و شب را به اصرار تمام نگاهش مىدارند و يك نفر نوكر كشته مىشود . سه نفر نوكر و عماد الذاكرين همان كه قبل از مشروطه در طهران