اين قبيل زياد گفت و آخرش اين بود بايد ما شاكر باشيم كه از بابت ماليات و دادن اعانه آسوده هستيم . بايد دانست مجلس فقط در شاهنشين شد . سايرين كه به قدر چهل پنجاه نفر بودند تمام ساكت در حقيقت تماشاچى محسوب بودند .
دستور
صدراعظم از امام جمعه پرسيد شما بفرمائيد . ايشان جواب دادند دستورى بايد نوشت و مردم به آن دستور رفتار كنند . وزارتخانهها از روى دستور باشد . اين لغت « دستور » را تازه پيدا كرده بود . همه را از « دستور » گفتند .
سلطان العلماء و ظهير الاسلام ساكت بودند . از حضرت و الا پرسيد ، فرمودند شما اول مملكت را امن بكنيد آنوقت برويم سر اين كارها .
سعد الدوله
آقاى سعد الدوله گفتند من اين حرفها را ذخيره مىكنم . در تمام طول اين مدت تا ختم مجلس سيگار برگى به دهان سعد الدوله بود و مىكشيد . جناب مهندس الممالك گفتند دندان عاريهام شكسته نمىتوانم تكلم كنم . قوام الدوله هم بيرون شاهنشين بود و خارج از مجلس مشورت . حاجى محمد اسمعيل مغازه كه پائين شاهنشين نشسته بود و خيلى نزديك بود گفت عرضى دارم ، ساكت شدند . مملكت ما از دست رفته انگشتهاى خارجى داخل شده و ما را به جان هم انداختهاند نتيجه ببرند . شاه فرموده مجلس كنيد علاج نمائيد . ديگر موقع مجازگوئى و اين صحبتها نيست . تا كى بايد مجازگوئى كرد .
يكى از طلبهها بنا كرد سؤالات كردن : چرا رفته ، انگشت كى داخل است ، خلط مبحث كردند حاجى هم برخاسته و رفت .
در اين موقع صدراعظم و نظام الملك براى نماز اطاق ديگر رفتند . آخوندها مشغول صحبت علمى شدند . سايرين هم مشغول صحبتهاى ديگر . اينجا من مجالى پيدا كرده به آخوند مازندرانى گفتم جناب براى چه پشتسر يك جماعتى در يك مجمعى خواستى بد بگوئى . گفت بد گفتم . گفتم « فى السعير » چه بود . خوب شد نگذاشتند بخوانى ، يقين خيلى از آن بدتر داشت . گفت آخر اينها دارند مملكت را خراب مىكنند . گفتم هركارى بكنند به شما ربطى ندارد كه سؤال نكرده پيش خود بد بنويسى و در مجلس بخوانى .
اينجا آخوند گفت خدا لعنت كند آن مؤمنى كه اينها را نوشت ، و الّا من خودم آن اوليها را نوشته بودم و خوب هم بود .