صحبت با صدراعظم
امام جمعهء كردستان هم نزد اين آخوند نشسته بود ، اما امروز لايحه قرائت نكرد و ساكت بود . بعد گفتم آخوند حالا به جاى آن لايحه يك كار صحيح بكن گفت بفرمائيد .
گفتم برخيز برو جلوى صدراعظم بگو ما كه مخالفتى نداريم و عرضى هم نكردهايم ، امنيت نيست و مشروطه مىخواهيم . حضرت اجل خوب بود آنها را مىخواستيد تا عرايض خود را بكنند اينهاى ديگر جواب بدهند ، مذاكره كنند تا به جائى برسد . فكرى كرده گفت بله راست است . آنها كه حضرت عبد العظيم و سفارت مىباشند تظلم دارند .
با آنها بايد گفتگو كنند . برخاسته رفت جلوى صدراعظم كه از نماز فارغ شده بود و آمده بود . تا آغاز سخن كرد خود صدراعظم گفت ما حضرات حضرت عبد العظيميها را دعوت كرده بوديم تمام پشت پاكت را مهر كردهاند با وجود آن حاضر نشدند . ( كسى نگفت الاغ مهر پشت پاكت وصول آن را معلوم مىكند دخلى به آمدن و نيامدن ندارد ) ، آقا سيد كاظم شما بيائيد ايشان آمده نزديك آخوند جلوس كردند . گفتند آنها مىگويند مشروطه ، مشروطه . يك مرتبه باز سيد احمد و آن سه چهار نفر ديگر كه نمىشناختم بناى حرام حرام و قالمقال را گذاشتند . سيد كاظم گفت من با هفت نفر نمىتوانم حرف بزنم . صبر كنيد ساكت شويد . به هزار زحمت كمى ساكت شدند . گفت يك ماه است من با آنها از طرف شما و آقاى نايب السلطنه صحبت مىكنم . جناب شيخ فضل الله هم مىداند . آنها مىگويند به غير از مشروطه چارهاى نيست . باز آن چند نفر بناى فرياد را گذاشتند .
سيد كاظم ديگر حرف نزد . من ديگر بعضى حرفهاى صدراعظم را كه آرام مىزد نشنيدم ، همينقدر اسم قشون و امنيت به گوشم خورد .
صدر السلطنه
صدر السلطنه از شاهنشين برخاسته نزديك من نشسته بود ، با حضور مؤتمن الملك و مشير دفتر اعضاء مجلس خودمان . به مشار اليه گفتم حضرت عالى چرا از آن نطقها نمىفرمائيد . گفت من و خنده كرد . گفتم بلى شما كه از همه بهتر حرف مىزنيد ، امروز روز حرف است . و الله معصيت مىكنيد . گفت معصيت خير مگر من سفيه هستم . گفتم پس چرا ما را آنقدر بى جا اذيت مىكنيد . گفت اين مجلس مشاوره نيست ، مجلس مشاوره بايد همديگر را ببينند ، حرف هم را بشنوند ، رئيس داشته باشد . من گفتم . . . نوكر نباشد ، چاى و قليان نباشد . جواب گفتم با همهء اين تفصيل شما خوب بود نطقى مىكرديد .