تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2329

مساهمون:

ص٢٣٢٩
اشكال نيست . . . « 1 »

شعاع السلطنه

حكايت شاهزاده شعاع السلطنه و عبور او از رشت از همه غريب‌تر است . شاهزاده فرنگستان رفته بود . از آنجا افريقا رفته بعد به شام و از آنجا تا مدينهء منوره مىرود . وقتش كم بود و موفق به زيارت مكهء معظمه و حج بيت الله الحرام نمىشود . در اين مدت كه اسلامبول بود به يك تدبيرى تبعهء عثمانى مىشود به شرط باقى و رعايت كردن به شئونات حضرت و الا . از قرار فرمايش خودش در شام هم خانه خريدارى كرده و مىآيد مايملك خودش را به ايرانيهاى پرپول بفروشد و با عيال و اطفال برود . شايد اين مطلب را آشكار نمىكرد اگر در رشت مجبور نمىشد .

حبس كردن شعاع السلطنه در رشت

بارى ديروز اعتماد الدوله مىگفت كه شعاع السلطنه به آقاى نايب السلطنه كه ديدن رفته بود اين‌طور حكايت كرد : از انزلى تلگرافى به شارژدفر عثمانى زدم و كاغذى به سپهدار نوشتم احوال‌پرسى . وقتى كه وارد رشت شدم كالسكه و جمعى استقبال آمدند . من گمان كردم سپهدار فرستاده . داخل كالسكه شدم جمعى اطراف مرا گرفته مرا به باغى خارج شهر پياده كردند و در عمارتى بردند . تنها داخل اطاقى كردند . بعد از يكى دو ساعت حبس چند نفر وارد شدند و گفتند ده هزار تومان بايد بدهيد . من هرچه طفره زدم ممكن نشد . گفتم من تبعهء عثمانى هستم . جواب دادند دروغ مىگوئى . برادر شاه تبعهء كسى نمىشود . قدرى كه اصرار كردم يكى از آنها تپانچه را به شقيقهء من گذاشته يك نفر ارمنى كه رئيس آن جمع بود مىگفت خلاصش كن بهتر است . دست مرد كه به ماشهء تپانچه بود من از تكان غش كردم . مدتى مدهوش بودم . بعد كه هوش آمدم قلمدان آوردند كه حكما بنويس من تبعهء هيچ دولتى نيستم . من تا خواستم تأملى كنم تپانچه را به پيشانى من گذاشتند . در اين بين شهبندر عثمانى مثل ملائكهء رحمت وارد اطاق شد . مرا رها كرده سراغ او رفتند . مدتى در اطاق ديگر صحبت كردند . آن‌وقت شهبندر نزد من آمد كه خلاص شديد برخيزيد برويم . درشكه كرايه كرده رو به طهران آمدم . دو هزار تومان پول و مقدارى اسباب كه در چمدان بود از ميانه بردند و به من ندادند . اجلال الدوله دائى و ساير نوكر و كالسكهء مخصوص كه از طهران برده بودند گفتند از عقب روانه مىكنيم . واضح با حضور نايب السلطنه گفته بود تبعه هستم و خواهم رفت . حالا حق دارد
هامش
( 1 ) - نقطه‌چين در اصل است .