تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2151

مساهمون:

ص٢١٥١
پسره پيغام مىداديد اگر مرخصى پسرت را مىخواهى جعبهء نوشته‌جات را بده . با قدرى تغير جواب مرا داد چهل جور ديگر كه شما عقلتان نرسد مذاكره شد رأى ندادند . معتضد السلطنه فورا به گوش من گفت همين پاكت كه دست شاهزاده است همان نوشته‌جات است كه ديشب پسره را برده و گرفته . افسوس مىخورند كه قاضى زود مرد . از او خيلى مطالب كشف مىشد كه از ديگرى نمىشود .

غارت اسلحه

بعد حضور رفتيم . شاه به همان احوال‌پرسى و اظهار التفات خشك و خالى سرما را پيچانده از همهء اين كارها يكى را به ما نداده است . يك جعبه « رولور » نه تير سيستم اعلى تازه در گمرك بوشهر گرفته بودند ، منوچهر ميرزا و مسيو مرنارد حضور آوردند . شاه يكى را تماشا كرد . زود اسلحه‌دارباشى برداشت و برد . ياد مظفر الدين شاه افتادم كه عملهء خلوت او خواه ميل داشت يا نداشت جعبه به زمين نرسيده غارت مىكردند . بلكه آن‌وقت جمعى كه حاضر نبودند و سهمى نبرده بودند مطالبهء سخت مىكردند و لاعلاج بود از طپانچه‌هاى اسلحه‌خانه بدهد . ظهر منزل آمدم . بيرون باغ جاى كالسكه‌چى و جلودارها خيلى خراب است . يك ذره سايه ندارد تمام در آفتاب بايد باشند .

وثوق الدوله و دخترش به نام مشروطه

ديشب همشيره ، عيال نصير الدوله اينجا بود . اولا نصير الدوله بعد از آن هم كه عزل شده تهران نيامده و نوشته تا پدر همهء مردم درنيايد من نخواهم آمد . گفتم بشارت بده مدتى است پدر مردم اين طرف درآمده ، حالا هم پدر مردم آن‌طرف درمىآيد . از دو جانب به مقصود خود نايل شدى بيا . بعد از اين صحبت چون از خانهء وثوق الدوله آمده بود از فرار و اختفاى او جويا شدم . ( همشيرهء نصير الدوله عيال وثوق الدوله است ) . گفت زنش خيلى اظهار خرمى و بشاشت مىكرد به‌جهت آنكه وثوق الدوله اولا خيلى بىقيد در مذهب شده بود ، ثانيا خيلى متفرعن و مغرور . من جويا شدم كه شما هميشه از عبادتهاى وثوق الدوله تعريف مىكرديد . گفت بلى اما تابستانى كه همان سال مشروطه شد و من باغ نصير الدوله ييلاق بودم قريب چهل روز اين ملك المتكلمين شب و روز آنجا مهمان بود ، از مجالست او كم‌كم وثوق الدوله بعضى كارها را ترك كرد . مثلا نماز مىخواند ترك كرد . مسكرات مىخورد احتياط مىكرد دهانش را آب مىكشيد موقوف كرد . صبحها حكما قرآن تلاوت مىكرد ديگر رنگ قرآن را نديد . آخر من يك شب بناى داد و فرياد را گذاشته فحش زيادى به ملك دادم . صبح آن شب ملك رفت . از آن تاريخ