تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2152

مساهمون:

ص٢١٥٢
وثوق الدوله لامذهب شده است . اما روز 23 يك هفته قبل نصف شب وثوق الدوله مرا بيدار كرد گفت خانم خواب هولناك بدى ديدم . گفتم خير است چه بوده ؟ گفت خواب ديدم از طرف شاه جمعى وارد مجلس شده زنجيرى به گردن همهء ما گذاشته كشان‌كشان ما را مىبرند . از شدت تكان و هول بيدار شدم . صبح سه‌شنبه درشكه نشست مجلس برود بين راه يكى از دوستانش جلوى در خانه ايستاده بوده پياده مىشود قهوه مىخواهند . هنوز قهوه خورده نشده صداى توپ بلند مىشود . وثوق الدوله مسئله را مسبوق بود و قسم مىخورد كه سه مرتبه به آقاى سيد عبد الله جدا گفته است اين كار عاقبت ندارد . بگذاريد صلح شود و اين چند نفر مفسد داده شود ، قبول نكرد . سوار درشكه شده رو به فرار [ مىگذارد ] . نزديك دروازه از ترس آنكه او را بشناسند پياده شده درشكه را حكم به مراجعت مىكند ، خودش از راههاى عجيب غريب پاى پياده شمران مىرود و تا يك شب قبل آنجا بود . دخترش را « مشروطه » خانم اسم گذاشته بود . بعد از اين واقعه مستوره خانم گذاشت . از شاه واهمه ندارد ، زيرا از برگشت تيول و كسر حقوقات خدمت كرده و هرگز سوء ادب هم نكرده است . اما آنچه به سر او بياورند اهل درب خانه و نوكربابها مىآورند كه حقوقشان قطع [ شده ] و تيولات آنها رفته است . « 1 »

شيخ الرئيس

شيخ الرئيس را نوشتيم مرخص شد . قطعه‌اى كه به شاه عرض كرده بود و زنجيرش را برداشته‌اند اين است :
اى شاه به عز و رحم و قدس و قرابت * من بندهء اين دولتم وداعى درگاه از گردن من سلسله بردار تو از لطف * بر گردن يك سلسله منت بنه اى شاه
دو سه روز قبل از آن واقعه مىگفت اين لكهء ننگ و عار شاهزادگى را يكى از من مىگرفت خوب بود . دو روز بعد خدا اين‌طورش مىكند كه متصل به قزاقها مىگفت از اقوام شاه هستم ، من شاهزاده و قاجارم . اما قاجاريه خوب كتكش زدند و تف به رويش
هامش
( 1 ) - معتمد السلطنه عيالى داشت بنام مفتخر الدوله دختر ميرزا عباس خان قوام الدوله و از او داراى پسرى شد بنام مهدى خان ملقب به يمين السلطنه . اين خانم از معتمد السلطنه جدا شد و به عقد ميرزا احمد خان مشير السلطنه درآمد در اين هنگامه صدراعظم بود . وثوق الدوله بوسيلهء برادر خود و مادرش كه در خانهء مشير السلطنه بود صدراعظم را وادار كردند نزد شاه وساطت كرد و به او تأمين داده شد . آقاى محمد قوام فرزند يمين السلطنه كه باهم باجناق بوديم مىگفت وثوق الدوله به كرات به من گفت پدر تو مرا از مرگ حتمى نجات داد و خانوادهء او حق به گردن من دارند و به همين جهت براى فرد فرد اولاد يمين السلطنه مستمرى برقرار كرد . ( مسعود سالور ) .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2152 | قهرمان ميرزا عين السلطنه