كرده و به زمين نگاه مىكرد . همانطور جواب داد حكم اينطور شده . علاء الدوله و سردار منصور داخل كالسكه شدند . يكى يك بقچه رخت آنها را هم توى كالسكه گذاشتند و كالسكه حركت كرد . ديگر معلوم نشد كجا حضرات را مىبرند . من با مؤيد السلطنه مراجعت كرديم . اسب و آبدارى حضرات را ديديم كه به سمت شهر و خانههاى آنها مىبرند . جويا شديم گفتند ما را مرخص كردند و گفتند حكم شده تنها بروند .
شرانگيز هم بر سر شر شود * چو كژدم كه با خانه كمتر شود
افادهء جلال الدوله
اين بود نتيجه و كيفر اينهمه شيطنت و صدمه كه به مردم بيچاره زدند . من نمىدانم حالا آن سوار امير جنگ به سر آنها چه خواهد آورد . اما اين آقايان كه نمره اول دولتمندان و خوشگذران مملكت ما بودند با آنهمه فرنگىمآبى و غمزات در اين گرما و مهماننوازى اين سوار بىانصاف چه به روزگارشان خواهد آمد . خداوند تمام مردم را از اين قبيل كارها محافظت فرمايد كه عاقبت و نتيجهء خوش ندارد . جلال الدوله گذشته از پسر عمى پسر خالهء شاه هم هست . اما خود و پدرش از روز اول كه داراى فهم و شعور شدند مفسد و شيطان بودند . اين جلال الدوله يك افاده و غرور بىاندازه داشت كه نصف آن را ظل السلطان پدرش ندارد .
اين صحبتها كه تمام شد صحبت خود معتضد السلطنه به ميان آمد . شيخ را مدعى كرده ، در مقابل جوابهاى كافى و اسناد شافى داشت و ارائه داد . همه به حقانيت شاهزاده تصديق كردند . درست مطالب را براى ديوانخانه زير چاق كرد . در حقيقت مشقى بود كه نمودند . اما اين هم حكومت نمىشود كه از اول صبح خود حاكم را تا غروب محاكمه كنند . متصل در خانهء اين و آن ببرند و براى هر حكمى كه كرده از آخوند ، سيد ، ملا ، تاجر استشهاد تمام كنند . مثل اينكه در ظرف اين چهل روز شش حكم معتضد السلطنه كرده و براى هر حكمى پنجاه استشهاد و تصديق در دست دارد !
امير اعظم و عقايد مشروطهخواهى
قدرى در ايوان باغ خواستيم راحت كنيم و انتظار داشتيم دو سه نفرى كه مجلس مقدس رفته بودند بيايند معلوم شود چه مىگويند . يك مرتبه سر و كلهء امير اعظم با چند نفر نوكر نمايان شد . بعد از طى تعارفات آمده نشست و گفت هيچ حال ندارم .
شيخ الرئيس گفت خدا نكند . گفت نمىدانيد در خانهء من براى بردن علاء الدوله چه هنگامهاى است . گفتند حق است . خودم را هم خواهند گرفت . مؤيد السلطنه گفت ابدا .