ديوار ايستادهاند . من آنوقت يقين كردم شاه امر كرده ديگر نگذارند آقا آنجا برود . باز شيخ تجديد مطلب كرد . من آخر به تنگ آمده گفتم آقا هر جاى ضرر گرفته شود منفعت است . شما آبروتان رفته ، هتك احترام شما شده ، راست است . اما از اين بيشتر احترام خود و حرمت طايفه را نبريد . شاه ممكن نيست مرخص كند . حالا خوب است بعضى توسطهاى ديگر بفرمائيد . آقا باز راضى نمىشد . گفتم ديگر شما را به اطاق راه نمىدهند و اشاره به سمت قزاقها كردم . پس برخيزيد كه ديگر ابدا جاى درنگ نيست . آقا را بلند كرديم . قزاق رد نمىشود كه اقلا از پله پائين بيائيم . هرطور بود رد كرده آقا را وارد باغ كرديم . پيغامات زياد به شاه داد . شاه هم قبول كرد حضرات را با اسب خودشان و آبدارى و لوازمات سفر روانه كند ، يعنى از طرف شاه مىگفتند . . . « 1 » آقا را به كالسكهء نير الدوله سوار كرده و گفتيم شهر هم نمانند . يك سر به سليمانيه تشريف ببرند . آنوقت شاه بيرون آمد . ديروز به ملاحظهء عضد الملك بيرون نيامده بود . من شرفياب شدم و عرض كردم شيخ حاضر است ، شيخ را احضار فرمودند اظهار التفات كردند . فرمودند نزد ما بيا . شيخ كم حرف هم خطبهء غرائى مثل اينكه از ده روز پيش تهيه ديده [ بود ] قرائت كرد . شاه خيلى خوشش آمد . « 2 »
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .
( 2 ) - يك شبنامه به خط نستعليق خوش الصاق شده ولى چون سراسر بددهنى و طعنه و ممزوج به عبارات و كلمات مستهجن است سطورى از آنكه دور از ادب نيست بطور نمونه نقل مىشود .
« يكى از وقايعنگاران خبر مىدهد كه رفتم منزل شاهزاده حسرت به دل ميرزا ديدم نشسته مثل زن بچهمرده گريه مىكند . پيش رفتم ببينم چه شده . ديدم چيزى مىخواند . گوش دادم . ديدم مىخواند : « كدام مدرسه رفتم كه خادم و متولى ، مرا چو سگ نزدند و من چو سگ ندويدم . » از اصفهان معزولم كردند ، شيراز نگذاردند بروم . خواستم وكيل شوم ، نشد . پس من چه خاك به سر كنم . خوب است پارك را صيغهخانه بسازم . حاج سياح هم همين رأى را داده است . همين روزها مشغول مىشوم .
به حضرت آقاى تقىزاده گفتم تمام انجمنهاى طهران جهت مخارج درمانده انجمن آذربايجان قريب صد هزار تومان از كجا در صندوق اعانه جمع كردند ؟ فرمودند تو از وسيلهسازيهاى خدا خبر ندارى .
خدمت آقاى آقا سيد جمال عرض كردم اى زندهكنندهء ملت ايران شما كه صد هزار قسم مىخوريد كه سالى سيصد تومان زيادتر دخل ندارم پس از دو سال شش هزار تومان خانه چگونه خريديد و اين همه پول را پيش همسايگان از كجا گذاردى . گفت جد بزرگوارم عطا فرمود .
به آقا سيد رضاى شيرازى گفتم قزاق بيچاره را با ششلول كشتن آدم را مشروطهطلب مىكند . گفت حرف حق مزن سرت را مىبرند .
بهاء الواعظين را گفتم سركار تا پارسال مرد مندرس بوديد چه شد اين قسم از آب بيرون آمد . جواب داد كمال همنشين در من اثر كرد و گرنه . . .
تمام خائنين دولت و ملت و ارباب رجوع مملكت را ديدم اطراف خانهء . . . جمع شدهاند يكى پول -