آفتاب گرم بايستد .
ناهار آقاى عماد السلطنه اينجا بودند . دو ساعت به غروب مانده هرسه « مجمع قاجار » رفتيم . هم براى ترتيب مدرسه ، هم براى شنيدن تفصيل امروز . وارد آنجا كه شديم گوش تا گوش اطاق قاجاريه نشسته بودند ، در صورتى كه ابدا معهود نبود . قدرى نشستيم اعتماد قاجار كه عاقلهء آنها است گفت مطلب محرمانهء طايفگى داريم . خوب است به باغ تشريف ببريد . ما برخاستيم ده دقيقه نگذشته بطورى صداى آنها بلند شد كه همه به سمت اطاق دويده حرفها معلوم نبود . اما صداها به عرش مىرفت . من گفتم مطلب محرمانهء شما اينطور باشد واى به صحبت غيرمحرمانه . به هر نحو بود حضرات را ساكت كرده زود عقب شيخ فرستاديم . بعد معلوم شد اين فريادها براى اين بود عريضه به شاه بنويسند كه ما همه قسم براى خدمت حاضريم . بىاندازه اسباب خنده و خجلت شد . دور شاهزاده معتضد السلطنه جمع شده اينك تمام را از قول ايشان درج مىكنم :
خارجكردن عضد الملك
صبح جناب شيخ اينجا آمده كالسكه نشسته رفتيم باغ شاه . همان در اول جلوى شيخ را قزاق گرفت . من آنچه خواستم شيخ را داخل كنم نگذاشت . فورا درب اندرون رفتم به امير بهادر گفتم . او آدمى فرستاد شيخ را به چادر دربار بردند . بعد گفتم براى بردن آقا آمدهايم . آقا عبد الله آمده با حاجب الدوله و شيخ روانه شديم . عضد الملك ما را كه ديد از اطاق بيرون آمده آخر ايوان با هم نشستيم . چهار نفر قزاق هم دور ما ايستادند . من به حاجب الدوله گفتم يا اجازه بدهيد سرگوشى حرف بزنيم يا قزاق را مرخص كنيد . قزاقها مرخص شدند . جناب شيخ نطق مفصلى كرد . همان جوابهاى ديشب شنيده شد . مكرر اين صحبتها شد . آخر من گفتم اجازه مىدهيد بروم شاه را زيارت كرده مطلب را درست بدانم . گفتند چه ضرر دارد . با آقا عبد الله آمديم . اين آقا عبد الله سفيد است . خواجهء امين اقدس و للهء عزيز السلطان بود . در عهد ناصر الدين شاه از آفتاب و ماه باج و خراج مىگرفت . بعد از آن تبريز رفت حالا نزد وليعهد است . شاه در باغ ، وزير دربار اطاقهاى جلو بود . شرفياب شدم عرض كردم اگر حقيقة حضرات را گرچه تقصير زياد دارند عفو مىفرمائيد ، پس بهتر آن است به عضد الملك ببخشيد و الا هرطور هست آقا را ببريم .
شاه به من سخت توپ زد كه امكان ندارد . مجرم و مقصر و برباددهندهء ملت و دولتند .
بعد از من پرسيدند عضد الملك كجا با شما حرف مىزند . عرض كردم آخر ايوان و نزد آنها نيست . فورا به گوش يك پيشخدمت فرمايشى كرد كه من تقريبا ملتفت شدم . من مجددا نزد آقا آمدم . ديدم چهار نفر قزاق راهى كه به سمت اطاق مىرفت قطع كرده مثل