حركتدادن محبوسين
چون مذكور شد عصر حضرات را مىبرند من خانهء نصرت الدوله ناهار رفتم و عصر مجددا باغ شاه . دو ساعت به غروب مانده بود ديدم جمعيت به سمت در اندرون كه رو به شمال است مىرود . من بيرون آمدم ديدم كالسكهء چهار اسبهء دولتى حاضر است .
سوار و قزاق هم آمده و صف كشيد . امير جنگ ( امير بهادر ) آمد ايستاد . در بزرگ كه سمت عمارت است باز شد . علاء الدوله ، جلال الدوله كه هر دو عباى نازك بر كرده بودند با سردار منصور بيرون آمدند . معلوم است از ملاقات امير جنگ چه حال به آنها دست مىدهد . صاحبمنصب قزاق اشاره به سمت كالسكه كرد . جلال الدوله اول رفت .
علاء الدوله ايستاد و گفت سه نفر كه در يك كالسكه نمىشود . امير جنگ سر خود را پائين
هامش
- مىخواهد ، يكى حكومت مىخواهد ، يكى منصب مىخواهد ، يكى مواجب مىخواهد . گفتم سبحان اللّه اساس سلطنت مستبده برچيده شد . اينجا چه خبر است . صاحبدلى به گوشم گفت « ديده مىبايد كه باشد شهشناس - تا شناسد شاه را در هر لباس . » شاه سفيد و سياه ندارد .
به جناب ملك المتكلمين گفتم شما كه جان و مال خودتان را در راه محبت مشروطه گذارديد پس اين مكنت و تمول را از كجا تحصيل فرموديد . با انگشت اشاره به جانب سفارت انگليس كرد . . .
از شيخ على زرندى پرسيدم تو چرا فحشدادن را شيوهء كار خود قرار دادى ، گفت : چرا همه رخت نو داشته باشند من نداشته باشم . ديدم حق به جانب اوست .
به حاج ميرزا يحيى گفتم . . . نيشش را باز كرد و خنديد .
به ظهير الدوله گفتم خوب است يك مجلس هم در طهران بسازيد . گفت اگر مىدانستم كار مجلس به اينجا مىرسد در همدان هم هرگز همچو اقدامى نمىكردم .
به احتشام السلطنه گفتم چه نامربوطى بود گفتى كه صاحب بيست و چهار تقصير قانونى شدى . گفت شقشقة هدرت . گفتم توبه كن . گفت قبول نمىشود . گفتم چرا . گفت به جهت اينكه علاء الدوله ديگر پول خرج نمىكند .
- از مدير صوراسرافيل پرسيدم شما در اول خيلى بيغرض چيز مىنوشتيد چرا تغيير دادى و هر روز بىجهت پاچهء مردم را مىگيرى . گفت مقصودم تحصيل وجوهات است . . . مرا به خير و شر مملكت چه كار .
من پول لازم دارم . . .
با شخص عاقلى صحبت مىكردم كه آيا . . . انجمن آذربايجان كه مىخواهند شاه را عزل كرده به جاى او سالار الدوله و ظل السلطان و عمه گرگه و سكينه شله را بگذارند مىتوانند ، فرمود اينها خيالاتى است كه . . . با سى و چهل تفنگ دو لول و يك لول كه به دست ستاربك و غفاربك و شجاع نظام رقاص باشد تغيير سلطنت نمىتوان داد .
به پسر عين الدوله گفتم شنيدم مىخواهند پدرت را بياورند گفت . . . شايد اشخاص ديگر در كار باشند كه من خبر نداشته باشم . ولى همينقدر مىدانم چون پدرم با انگليسيها خوب نيست . . . تا جان دارد نخواهند گذاشت بيايد در خانهاش بنشيند . گفتم اينكه مطلبى نيست . شما برويد از هواخواهان انگليس بشويد . گفت محرمانه عرض مىكنم پدرم پانصد تومان داده جزو انجمن آذربايجان شد . گفتم پس كار تمام است . . .