ترك كه آنهم رعيت روس است . [ صداى ] مردهباد ، نيستباد ، پستباد مدتى بلند بود .
فرمان ملك
بعد يكى از نويسندگان مشير السلطنه ابلاغى از خود مشير السلطنه قرائت خواست بكند . تا خواند اين بنده مشير السلطنه رئيس الوزرا با حضرت اشرف و سركار نير الدوله ، از پائين صداى او را قطع كرده يكى گفت خير . يكى گفت مابقى چه شدند . يكى گفت هنوز ما او را رئيس الوزراء قبول [ نداريم . ] از بالا ملك دست خود را تكانى داده گفت حكم است و احدى نبايد چون و چرا بكند . اين آهنگ صداى او و تكان دست او مثل فرمان يك جنرال خيلى مستقل به فوج مطيع فرمان بردار منظم خود اثر كرد . آبى بود كه به آتش همه پاشيده شد و نفسها قطع شد . همه ساكت شدند . آن وقت سيدى ابلاغ را از دست آن ميرزاى مفلوك گرفته به صورت بلند قرائت كرد كه ما سه نفر عرض مردم را به حضور مبارك كرده اعليحضرت درخواست ملت را با نهايت مهربانى پذيرفته اشخاص مفصله را از نوكرى و خدمت خارج و تبعيد فرمودند . ملك آنوقت گفت ختم كنيم صحبت را به دعاى بقاى شاه و عزت ايرانيان ، اسئلك بند عوك . . . « 1 » . همه يا الله گفته آنوقت به قدر ده دقيقه همه دستزده و شادى كردند . ما مجددا به حياط خلوت رفتيم جماعتى بودند . مردم اغلبى لندلند و قرقر داشتند كه ما را گول زدند . اينجا جمع كردند براى مقصود خودشان . البته نمىرويم براى اينكه اين تبعيد حضرات كار بزرگى نبود ، وانگهى به ما ربطى نداشت و اهميتى نداشت خيلىخيلى حرفها . . . « 1 »
من توى دلم مىگفتم از روز اول بيچارهها همينطور شما را گول زده اسباب كار كردند . حالا حالا هم دچار و گرفتاريد و ملعبه و بازيچه اين و آن . . . « 1 » آخر جمعى را مثل ميرزا داود خان و ميرزا جهانگير مدير صور و ظهير السلطان و شيخ على زرگر را روانه كردند . به هر شكل بود مردم را ساكت كردند . آخر ميان خودشان باز قرار دادند فردا در « انجمن مظفرى » جمع شده از اين قضيه صحبت بدارند .
پس از آنكه كمى حياط بزرگ خلوت شد ، آنجا رفتيم . در يك طرف روى صندلى نشستيم . آقاى عضد الملك دربخانه رفته بود . برحسب فرموده ناچار از توقف بوديم .
لواء الدوله نزد ما بود . كمى از ما پائينتر علاء الدوله ، معين الدوله ، وزير نظام و جمعى ديگر نشسته بودند و متصل براى آنها چاى ، غليان ، بستنى مىآوردند و ما از حسرت خميازه مىكشيديم . لواء الدوله گفت ما همه به منزلهء يك نفر باشيم . هر يك يك عضو آن
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .