مؤيد السلطنه . اطاق ديگر خود آقا و آقا سيد احمد و چند نفر ديگر از آقايان بودند .
علاء الدوله و جلال الدوله هم مثل مشاطه كه عروس خود را خوب آرايش داده باشد و به اين و آن نشان بدهند مىآمدند و مىرفتند . اما اين جمع هيچ اعتنا نمىكردند .
ملك المتكلمين
يك نفر سيد آمد كه مردم از گرما و انتظار هلاك شدند . آقاى ملك بفرمائيد . ملك گفت زود است و آنها كه بعد مىآيند گله مىكنند . قدرى صبر كنيد . باز رفتوآمد . اين دفعه ملك گفت من مجبور نيستم ، ديگرى نطق كند . عضد الملك گفت من بايد دربخانه بروم چون وزير دربار كه استعفا كرده ، امير بهادر رفته يك ترتيبى بدهم . ملك فرمودند نمىشود بايد با حضور حضرت اشرف مطالب را گفت و از شما مردم تشكر كنند . بعد خود ملك المتكلمين برخاسته رفت كه مردم را نگاه دارد . يك ساعت و نيم به غروب مانده دستخط قرائت شود . عضد الملك هم رفت آن اطاق كه حضرات بودند نماز كند .
در اين بين علاء الدوله وارد شد بناى سرگوشى را گذاشت . نير الدوله و جلال الدوله هم نزديك شدند . بعد از قدرى صحبت يك مرتبه عضد الملك متغير شده گفت خدايا مرا از دست اينها مرگ بده .
مشايعت مادر مشير الدوله
مادر مشير الدوله به مشهد زيارت رفته ، پسرهايش مشايعت مىروند . چه ربط به اين صحبت دارد . مشير الدوله استعفا داده مىگويند دو تلگراف او را در فقرهء سرحدى مخبر السلطنه به دست آورده . در روزنامهها هم بد نوشته بودند . منجمله در يوميهء « نداى وطن » كه مجلس براى روزنامهنويس ميزان سن برقرار مىكند كه نبايد مدير روزنامه از سى كمتر داشته باشد ، اما براى وزراء كه حل و عقد مملكتى به كف كفايت آنهاست سن را مناط اعتبار نمىداند . چون مشير الدوله داماد علاء الدوله است مىخواهند باقى باشد . در اين موقع البته بايد علاء الدوله كوشش كند . مؤيد الدوله تند شده كه مگر نبايد كسى از شهر بيرون برود . اين حرفهاى مزخرف چيست . جلال الدوله تندتند مىگفت شاهزاده موقع اين حرفها نيست سكوت كنيد . آخر نير الدوله گفت شما مطلب را بايد بدانيد سكوت كنيد . آنها كه بيرون رفتند عضد الملك از شدت اوقات تلخى چوبدست خود را چنان به ديوار اطاق زد كه سر چوب پريد و شروع به نماز كرد .
عميد الدوله سر چوب را با چاقو اصلاح كرده تراشيد . بعد از نماز گفت شماها اينجا بمانيد تا آن خارجيها بروند ، آنوقت برويم خدمت شاه . شايد امشب ما را لازم داشته باشد .