حرف آخرى ملك كيك به كلاه حضرات انداخت ، اما نزد ما به روى بزرگوارى خود نمىآورند .
سخنان بهاء الواعظين
بهاء الواعظين آمد نزد ما . من هيچ مجلس او را نديده بودم . منبر او را هم يك روز در « انجمن مهديه » ديدم . اما معلوم شد پائين منبر بهتر از بالاى منبر است ، برعكس سيد جمال . از ما پرسيد اين هياهو و هنگامه را كى برپا كرده و براى چه جمع شدهايد .
جواب داديم خبر نداريم . گفت « به » ما براى شما جمع شدهايم ، خبر نداريد جواب نمىشود . آنوقت نشست . گفت من خيال مىكردم براى آن بزرگه ( يعنى شاه ) جمع شدهايد ، و الا امير بهادر و ديگرى قابل اين اجماع نيست . اشاره به سمت شاهزاده معين دربار كه حالا احتشام الدوله است كرد : پنج تا پنج هزارى به اين شاهزاده مىدادند امير بهادر را مىكشت . احتشام الدوله گفت اگر مىدادند من ترا مىكشتم نه او را . گفت خوب ما كه كسى را جز شماها نداريم ، جمع شدهايد آنها را عزل كنيد . خودتان شغل و منصب آنها را بگيريد . فورا آنها هم از كار كه خلع شدند مقدس و مشروطهخواه مىشوند . يك همچو هنگامه براى عزل شما درست مىكنند . تكليف ما واعظين خيلى دشوار شده . امروز بايد بدگوئى از جماعتى كنيم ، پسفردا تعريف . من گفتم اگر درست از حاق مطلب ميل داريد مسبوق شويد زحمت كشيده برويد از خود علاء الدوله استفسار كنيد . گفت بر پدرش لعنت ، من از او قهرم . گفتم موقتا به قدر اينكه ده دقيقه سؤالات خود را كرده باشيد صلح كنيد . گفت مىدانم خودش مىخواهد كشيكچىباشى شود ، برادرش معين الدوله فراشباشى ، جلال الدوله هم سپهسالار . آن دزدها را بيرون كنند اين دزدها به جاى آنها باشند .
نطق علاء الدوله
در اين بين امير اعظم از آن اطاق گذشت گفت هان اين حالا مشروطهخواه است ، عوض « انجمن شاهآباد » هم نطق مىكند . فردا كه گيلان رفت اول مستبد مىشود .
علاء الدوله پيدا شد گفت بر خواهم خاست . اگر سلام كرد جواب نمىدهم ، اگر سلام نكرد فحشش مىگويم . دور علاء الدوله را گرفتند . بهاء هم داخل آنها شد . اما شنيدم پرسيد آقاى علاء الدوله ديگر اين چه حقهاى است ؟ علاء الدوله از اطاق ما گذشته به طالار و جلوى ارسى رفت . معلوم شد تازگى نطق هم مىكند . عجب روئى دارد . از پيش هركس گذشت بد گفت . آنجا هم كه نطق كرد تمام فحش مىداد . ما حصل نطق اين بود كه بسيار تشكر از انجمنها داريم ، اما چون از عهدهء پذيرائى درست برنمىآئيم خوب است