كارها در مملكت كردى كه نتوان كرد شاه * شاهى بىتاج و افسر كردى احسنت اى جناب . . .
رستخيزى شد به پا از فتنهات در ملك رى * مختصر گويم كه محشر كردى احسنت اى جناب
مختصر خوش بر خر خود گشتهاى اكنون سوار * از رياضت نفس منتر كردى احسنت اى جناب
تا نگوئى كس به وصف من زبان نگشوده است * ديزه خر را مدح گستر كردى احسنت اى جناب
عريضهء قابل توجه حضرت . . . مدظله . . .
حضرت مستطاب آقا - بر فرض كه شما آدم خوبى باشيد . فرض مىكنيم تا امروز اذيت شما به احدى نرسيده در درستى و بزرگوارى آن جناب هم شكى نيست . البته دانستهايد من اعان ظالا فقد سلّطه اللّه عليه . آقا را نصيحت مىكند كه همراهى آنقدر نكرده بلكه مشغول اصلاح كار شود . خطاب عبيدانه به مبدأ عالى .
شهريارا اى شه خسرو نشان * جانشين ملك شاهان كيان
برتر از شاهى به گيتى كار نيست * سلطنت بازيچهء اغيار نيست
گرد كن از مردمان پاك راد * در برخود اى شه با عدل و داد
تا از ايشان راستيها بشنوى * كارفرمائى و زين پس بغنوى
گر كه خواهى وارهى از اين مرض * بشنو از اين شهپرست بيغرض
ملت ايران همه بيدار شد * مست غفلت بود و هين هشيار شد
پاى از زنجير ظلم ظالمان * بركشيدند و رسيدند اين خران
زين سپس تدبير جاهل كار نيست * هيچ جاهل حضرتت را يار نيست
عقل گويد خسرو عادل خوش است * جهل گويد پادشه جاهل خوش است
كارفرما عقل را اى شهريار * تا كشى از دشمن نادان دمار
تير تدبير اى ملك از شست رفت * نيك بنگر مملكت از دست رفت
بركند از جسممان همسايه پوست * دشمن بدخواه كى گرديده دوست
گر بگويد دوستم ، باور مكن * مملكت را بىسر و افسر مكن
پادشاه روس با شاه عجم * كى نمايد دوستى اى محتشم
با زن و فرزند خود كن اتفاق * بركن از بن بيخ اين اصل نفاق
بدمنش مردان به نفع خويشتن * دور خواهندى هميشه جان ز تن
بدگهر را خوار بايد ساختن * دور از ديدار بايد ساختن