تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 1973

مساهمون:

ص١٩٧٣
شاه از كالسكه بيرون آمد . من هم پياده شدم . در اين ضمن چند نفرى هم از اعضاء خلوت رسيدند . شاه را به اولين خانهء خيابان داخل نموديم . امير بهادر هم ديد خبرى نيست مراجعت كرد . همه داخل خانه شدند . من براى نظم ، براى تمشيت بيرون بودم . مردم و سوارها و فراش و يساول را كه آرام كرده پليس براى امنيت گذاشتم داخل خانه شدم . در اين غيبت حضرات براى من مايه گرفتند كه ظفر السلطنه خبر داشته و براى اجراى همين مقصود هم با شما سوار شده است . آن بىفكر هم باور كرد ، در حالى كه من در طرف راست كالسكهء او سوار بودم ، همان سمتى كه بمب انداخته شد ، اگر زير سر خودم بود همچو كارى نمىكردم . شاه را از خانه بيرون آورده دورش را گرفتيم و تا درب اندرون پياده آورديم تا توى دالان اندرون ، آنجا كه صداى زنها شنيده مىشد من و امير بهادر و مجلل السلطان و جمعى همراه رفتيم . آنجا شاه برگشت و مشغول كتك زدن من شد . توى سرم ، توى صورتم [ مىزد ] . مجلل و خواجه‌ها هم كمك كردند و يك كتك مضبوطى به من زدند . آن‌وقت مرا توى يكى از اطاقهاى اندرون حبس كردند كه من تا نيم ساعت كه آنجا بودم دست از جان خود كشيده و منتظر آمدن فراشهاى غضب و مرگ خودم بودم . يك مرتبه درباز شد و معتمد الحرم آغاباشى داخل شد . چون به من احترام كرد ، تعظيم و تكريم نمود من قدرى از تشويش درآمدم . آن‌وقت گفت به شاه مشتبه نموده بودند مرخصيد . آمديم حياط دم اندرون اطاق آغاباشى . آن‌وقت رفتند از خانه براى من كلاه و كفش و لباس آوردند . تن كردم . آمدند كه شاه احضار فرموده است . رفتم عذر خواست كه آدمهاى من مىخواستند شما را بكشند و براى حفظ شما گفتم به آن اطاق بردند . اينك مرخص هستيد . من سوار شده آمدم منزل و شد آنچه بايد بشود كه همه را مىدانيد . اين‌را هم بگويم امير بهادر ، مجلل السلطان و خيلى از اعضاء خلوت حتى خود اعليحضرت اصرار داشتند كه از خانه‌هاى ظل السلطان بمب انداخته شده ليكن من همه را انكار كردم و هركس هم آن زمان پرسيد گفتم ابدا از خانه‌هاى ظل السلطان بمب انداخته نشد ، از ميان كوچه بربريها بود و اتومبيل آن روز به فرياد شاه و ما رسيد . آن خلوت صبح با تقىزاده و همراهانش در همين باب بود . شاه آنها را مطمئن كرد آنها هم به شاه قول دادند . مزاحم نبوده ، رفع توطئه را به زودى بنمايند . ديگر شاه مهلت نداد اينها بروند و به رفقاى خود بگويند . زود سوار شد . پيغام تقىزاده يا ديگرى به آن رفقا نرسيد كه مرتكب نشوند و خود اين مسئله هم توليد نقار مجددى كرد كه شاه تصور كرد دروغ گفته‌اند . پرسيدم معروف شد جمعى كشته شدند و از طرف سوارها شليك شد . گفت من نديدم . ( يادداشت مؤلف در ورقهء الصاقى ) . شاه گمان مىكند اين مردم به حرف پليس يا ظفر السلطنه مىروند . كجا مىتواند پليس
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 1973 | قهرمان ميرزا عين السلطنه