توضيحات الصاقى بعدى مؤلف - از گفتههاى ظفر السلطنه
در اين صفحه يادداشتى مفصل از عين السلطنه كه در سال 1343 نوشته است چسبيده شده ، به اين شرح :
در ماه جمادى الاولى 1343 هجرى اواخر قوس سيچقان ئيل 1303 شمسى كه بواسطهء بيكارى و گرفتاريهاى نوظهور گوناگون همه روزه در خانهء حضرت و الا شاهزاده عميد الدوله جمعى از قوم خويشها و بعضى دوستان هممسلك عصرها تا پاسى از شب رفته جمع بوديم و هستيم روزى از حضرت و الا شاهزاده ظفر السلطنه قضيهء بمب انداختن به محمد على شاه را جويا شدم . آنچه ذيلا تحرير مىشود عين فرمايشات معظمله است :
من در سالهائى كه آذربايجان بودم خيلى هم متشخص بودم هيچوقت با مظفر الدين شاه و محمد على شاه سوار نمىشدم . اصلا مرد شكار و سوارى نبودم ، عشق نداشتم .
فقط يك روز يادم هست با مظفر الدين شاه به شكار باغاباغى رفتم كه در ناهارگاه ماندم و ديدم كار بيهوده است . محمد على شاه مدتها بود از عمارت گلستان بيرون نرفته بود .
گمان مىكنم توطئهاى را كشف نموده بود كه سوارى برايش مخاطره داشت . من همانطور به سوارى مايل نبودم . اصرار هم در كشف اين قبيل مطالب نداشتم . لذا رئيس پليس را گفته بودم تمام راپرتها و خبرها را مستقيما به شاه بدهد . آن روز من دربار بودم . شاه با تقىزاده و مخالفين خود از وكلا مدتها خلوت كرد و بعد از رفتن آنها امر فرمود بنهء مختصرى دوشانتپه برود و براى خودش هم كالسكه و مال حاضر كنند . من هم وزير جنگ بودم هم حاكم طهران . نمىدانم چه شد به خيالم افتاد تا دم دروازه با شاه بروم .
عصر هم در يكى از سفارتها عيد بود ، جشن بود ، چه بود كه مىبايست با لباس رسمى آنجا هم بروم . به آدم خودم گفتم مال سوارى براى من از خانه بياورد . كالسكه و لباس رسمى من هم بيرون دروازه باشد ، شاه را آنجا رسانيده لباس خودم را عوض كرده با كالسكه به آن سفارتخانه بروم . شاه به كالسكه نشست . من دست راست او بودم ، امير بهادر دست چپ . تمام راه را شاه با من صحبت مىكرد تا سر پيچ خيابان پستخانه .
اتومبيل شاه كه جلو مىرفت مقابل كوچهاى كه به تخت بربريها مىرود رسيد . يك مرتبه يك بمب به سمت آن پرتاب شد . محترق [ شد ] و صداى مهيبى كرد . همه به هم ريختند و يك مرتبه من ملتفت شدم كه جز من و جلو دارم حسن قراباغى و كالسكهچى كه سوار اسب است احدى دور شاه باقى نمانده است . در اين بين بمب ديگرى صدا كرد كه آن را براى ما نينداخته بودند ، بلكه براى مغلطه و براى فرار خود انداختند . حسن جلودار من تفنگ را از دوش برداشته مىخواهد مردم را بزند . من به هزار مرافعه او را مانع شدم .