صندوقه كسى كمين كند . حكم كردند صندوقه را بردارند كه اگر كسى آنجا كمين كند مرئى باشد . هميشه اين بهتان ناحق كه به ياد من مىافتد غمگين مىشوم و از سوءظن شاه در حق خود كه به كلى در تمام عمر برى بودم متحير و متغير .
حالا اين شاه با وجودى كه از شيطنت و بدذاتى ظل السلطان چه با پدرش ، با خودش مسبوق بلكه يقين دارد باز احتياط نمىكند و او را دوست خود مىداند . شمشير مظفر الدين كش او هنوز از ياد مردم نرفته ، چرا بايد شاه فراموش كند .
شنبه 26 - صبح قبل از آنكه دربخانه بروم جمعى از آدمها گفتند كه نزديك خانهء صاحباختيار بم دركردهاند [ و ] دو نفر كشته [ اند ] . از دكانها پرسيدم گفتند باز است . حضرت و الا بيرون بودند فرمودند دربخانه برو . عرض كردم بىوجه تصدق براى شاه نمىروم . حضرت و الا معلوم است هيچ وقت از اين حرف خوشش نمىآيد و با اين كلمه از اول عمر دشمن بودهاند . من هم پائين آمده با نسقچىباشى مشغول تختهبازى شدم . حيدر ميرزا دكتر كه خانهء دروازه قزوين مرا اجاره كرده و هزار و چهارصد تومان پول داده خانه بىكرايه پول بىمنفعت و من الحمد لله مىخواهم از شر مقتدر نظام « 1 » به يك اندازه آسوده شوم ، آمد . بعد از يك ساعت ديدم مؤتمن ديوان آمد ، عريضه و كيسهء تافته به دست من داد . معلوم شد حضرت و الا بعد از فكر زياد و مشورت از نوكرها راضى به دادن تصدقى براى شاه شدهاند . از حضرات عذر خواسته دربخانه رفتم . در اطاق اول نشستم . شاه با عضد الملك و شعاع السلطنه خلوت داشت .
جوراب وصلهدار وكلا
بعد وكلا آمده قريب دوازده نفر بودند . رئيس هم بود . آنها مدتى ماندند آمده رفتند .
جوراب چند نفر از وكلا را ديدم وصله داشت و عباشان كثيف و پاره [ بود . ] رندى گفت با ماهى صد تومان و سالى مبلغى مداخل ديگر غلط مىكنند به اين كثيفى به اطاق شاه مىآيند .
پلكنيك قزاق و رئيس گمرك آمده شرفياب شدند . بعد در باز شد شاه به اين اطاق آمد . جمعى كه بودند بناى دعا و ثنا و تشكر از اين موهبت الهى گذاشتند . شاه چيزى نمىگفت . از پله پائين آمده از در اندرون كه در نارنجستان است مىخواستند بروند من جلو رفته شاه روى پله آخر ايستاده بود . عريضهء شاهزاده و كيسهء تافته كه صد پنج هزارى در آن بود تقديم كردم . فرمودند شاهزاده داده ، عرض كردم وجه تصدقى با كمال انفعال .
پوزخندى « 2 » زده شعاع السلطنه را صدا زده آقا بيائيد اندرون و تشريف بردند .
هامش
( 1 ) - اين شخص از دوستان پدرم بود و با خسرو خان مقتدر نظام سركردهء داشهاى محلهء سنگلج كه در 1327 قمرى اعدام شد تشابه لقب دارد . ( مسعود سالور )
( 2 ) - اصل : پوست خند