تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 1967

مساهمون:

ص١٩٦٧
تشريف آورد درشكه نشسته شهر نو به خانه و باغ آقا سيد علاء الدين اعتماد الاسلام رفتيم . . . آقاى مشار اليه داماد آقا سيد عبد الله آيت الله است ( بنفشه سياه به قول آقاى عماد السلطنه ) . اما فعلا آن تقرب سابق را خدمت آقا ندارد به جهت آن‌كه آقا ميل دارد آقازادگان ترقى كنند . . . وكيل انجمن بلديه از طرف اهالى شهر نو ، انجمن سيادت شهر نو هم متعلق به ايشان و در باغ ايشان منعقد است . عضو محترم چند انجمن شهر هم مىباشد . سن آقا هم بيش از سى سال نيست ، خوش‌رو و خوش مشرب . . . روز انجمن آنجا بود . اطاق ديگر رفتيم خيلى تعارفات كرد . اسناد را داده فهرست گرفتيم . بعد صحبت بسيار شد . من‌جمله از صحبتها حكايت رفتن قم و مراجعت آنجا و ترس آقايان از مشروطه و بعد رغبت حضرات بواسطهء صندوق ليرهء انگليسها و بسته‌هاى اسكناس روسها . نتيجه اين‌كه آقايان با آن نفرت بىاندازه و آن واهمه زياد نفع غير متناهى آنى را بر دين و دنيا و ذلت و خوارى نوع آينده و آتيهء خود ترجيح داده فعلا از ميان دو سنگ آسيا تحصيل آرد مىكنند . . .

پارتى تقىزاده و نقشه‌هاى آنها

ديگر از صحبتها اين بود كه پارتى تقىزاده سه خانه در سه محل براى مشورتهاى مخفى خود دارند . يكى در خيابان علاء الدوله ، ديگرى در پائين باغ اميريه ، محل ديگرى يادم نمانده . سه شب قبل در خانهء نزديك اميريه اجلاس داشتند . شانزده هزار تومان تازگى از ظل السلطان دريافت كرده بودند كه چهار هزار تومان آن را تقىزاده برداشت و دوازده هزار تومان ديگر را ما بين سايرين تقسيم كردند . نتيجهء اين شانزده هزار تومان انعقاد مجلس سه شب قبل شده . تقىزاده عنوان مىكند بايد شاه را كشت يا به شكل ديگر از ميانه برداشت ، ظل السلطان را نايب السلطنه كرد و كم‌كم مثل نادر شاه به سلطنت رساند . ملك المتكلمين برخاسته و مىگويد خير من شخصا اين قول را به شاهزاده سالار الدوله داده‌ام و شرح گفتگوى خودش را و قرار مدار آن را بيان مىكند . « اين ملك مدتى نزد سالار الدوله بود . » من هرگز از قول و قرارداد خود تخلف نمىكنم . اين اختلاف رأى منجر به مذاكرات طولانى مىشود . آخر الامر قرار به گرفتن رأى مىشود . در بين آن‌كه مىخواهند رأى بگيرند دو سه نفرى مىگويند كه خير ظل السلطان و سالار الدوله امتحانات خود را داده‌اند هر دو بىمغز ، بىكله ، سفاك ، خونخوار ، سبع و درنده مىباشند . بايد ناصر الدين ميرزا را سلطان كرد و فرمانفرما را نايب السلطنه كه اتفاقا آدم كارآمد مشروطه‌طلبى است . اعضاء مجلس سه دسته مىشوند و آخر الامر به جائى نمىرسد و متفرق مىشوند . عقيدهء او بود