بشود چطور است . حاجى مجد الدوله گفت اگر سردارى هم بگيريد جا دارد و من تصديق مىكنم . عبد الحميد خان گفت اگر ! ! ضياء الملك حرف او را قطع كرده كه از قانون فرنگستان نگو ! از اين امير تومانيها عيبى ندارد كار بزرگى كرده . وزير جنگ مايل بود كه همه مصدق واقع شوند . باز عبد الحميد خان گفت شما حالا مىفرموديد بايد نظام نظام شود . اين اول بىنظامى است . باز حاجى مجد الدوله گفت شاهد باشيد من سردارى را تصويب مىكنم . با وجودى كه وزير جنگ راضى نبود من ناچار گفتم حضرت و الا اگر بنا باشد هركس به تكليف نوكرى خودش عمل كند منصب بدهيد در مدت يك سال تمام سلطان و ياورهاى فوج و تمام گزمه و پليس و كدخداى اداره بايد سردار بشوند . حق رئيس پليس و تكليف اين خدمت كه به او رجوع شده همين است كه اموال سرقت شده را پيدا كند . قاتل را بگيرد . دزد را دستگير كند . خارق عادتى و كار فوق العاده نكرده . پس حضرت و الا آن كسى كه پريروز شخص قفقازى قاتل آن سيد و آلوفروش را هم در ميدان توپخانه گرفته در صورتى كه نه اجزاء نظميه بوده و نه مستخدم دولت ، بايد نشان قدس و اقدس بدهيد . سر عبد الحميد خان از اول تا آخر نطق من به تصديق تكان مىخورد . وزير جنگ صحبت ديگرى به ميان آورد و من يقين دارم فردا صبح رضا بالا امير تومان مىشود و در دستگير كردن قاتل ديگرى سالار و در كشف سرقتى سردار . البته پليس و ژاندارم شهر را منظم [ مى ] كند [ نه ] سپهسالار . اين سپهسالارى را من باور مىكنم اما سلطنت ظل السلطان را هرگز باور نخواهم كرد . در باب مقررى آقاى عماد السلطنه عرض كردم به همان عبد الحميد خان گفتند يادداشت كرده كه به سردار منظم حتما ابلاغ كند كه زودزود بدهد .
خداحافظى كرده خانهء عميد الدوله رفتم . فرمايش حضرت و الا اين بود صبح منزل باشم و كالسكه حاضر باشد خانهء آقا سيد علاء الدين برويم كه حكايت فيلستان گفتگو و قطع شود . از آنجا منزل آمدم .
آقاى عماد السلطنه تلگراف كرده بود كه 20 محرم حركت كردم ، معلوم است حكومتى كه مداخل ندارد ، مواجب ندارد ، احترام و شأن ندارد ، قابل ماندن نيست .
وانگهى دو سال از كيسهء خودش خورد و خدمت كرد . افواج ما هم آنقدر ساخلو نمىدهند . ترتيبات منزل و تهيهء ورود آقا را دادهام . اگر در خمسه نزد فخر الملك و در قزوين نزد همشيره و حاجى آقا توقفى نكنند خيلى زود وارد مىشوند .
جمعه 25 محرم الحرام 1326 - چون بايد واقعهء بزرگ ناگوارى كه سه ساعت به غروب مانده امروز اتفاق افتاد بنويسم شرح مسافرت صبح و آنچه شنيدم مختصر مىكنم . بعد از نماز نخوابيدم ، منتظر آمدن عميد الدوله بودم . يك ساعت از دسته رفته
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 1966
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص١٩٦٦