ديوانخانه رفتم . ثبت دفتر اجرا را باز كرديم از هزار و چيزى بالا حكم اجرا فقط بيست و دو تا جارى ، [ شده ] تتمه معوق مانده بود ! تمام كارها با ديوانخانه است و ابدا نظمى و ترتيبى ندارد و حالاحالا هم نخواهد داشت .
ديوانخانه
چون با وزير ماليه كار داشتم ايستادم تا بيرون آمدند . معتمد الدوله مثل كنه چسبيده بود . صبر كردم تا حرف او تمام شد ، گفتم براى قزوين حكمى لازم است . جواب داد به اتفاق دفتر مىرويم و آنجا بفرمائيد . وزرا را سواى صنيع الدوله و قايممقام [ و ] نظام السلطنه بالاخانه برد . دفتر در عمارتهائى است كه مسيو نوز براى اقامت خودش ساخته بود . بسيار عمارت خوبى بود . من تا حال نديده بودم ! در اين عمارت مسيو نوز بالها ، مهمانيها [ داد ] و هرزگيها كرد كه لوئى چهاردهم در عمارت لوور و فونتن بلو نكرده بود !
نقد و جنس
جناب وزير هم كه از كارها مسبوق نمىباشند . اما مطلب من خيلى ساده بود . ما نقد و جنسى مقررى در قزوين داريم همينطور نقد و جنسى از بابت املاك الموت و . . . « 1 » بدهكار . از نقدى طلبكار مىشويم از جنس بدهكار . مىگويم اين جنس را تسعير كن در عوض نقد محسوب دار . آقاى حكمران جوان قزوين ما قبول نمىكند . مىگويد جنس را بدهيد ، نقدى را نمىدهم . خودش و تمام مستوفيها تصديق كردند كه بىحساب مىگويد اما چه مقصود دارد . خود صنيع الدوله گفت مقصودش اينست از اين سختگيرى و طفره و بىحسابى از ميانه مداخلى كرده باشد . به عماد السلطان پسر صدر الملك كه نويسندهء وزير ماليه است فرمودند حكمى نوشته و او را مجبور به اين معامله نمايند . اگر بخواند .
چنانچه احكامات وزارت داخله را نخواند . منزل آمده ناهار خوردم . شاهزاده ملكآرا تشريف آوردند . ظهير الاسلام را ديده بود هبهنامه را شاه مرحمت كرده . حتى خارق عادتى از شاه حكايت كرد كه من هرگز باور نمىكنم . پنجاه پنج هزارى به پيداكننده اعليحضرت انعام مرحمت فرمودهاند . ظهير الاسلام براى خاطر تقديمآورندهء هبهنامه و سهم شاه تأملى دارد و به ظاهر گفته است هبهنامه نزد مختار السلطنه است ، روز شنبه بايد مذاكرات تمام شود آن وقت بياورند .
هامش
( 1 ) - كلمهاى خوانده نشد ، ظاهرا : قدرى .