دچار جنگ مستبدين يا مشروطهطلبان هستيد . هر كدام قوت بگيرند پدر شماها را در مىآورند . برويد پى علم ، صنعت ، فضل ، هنر تا گول هيچ كدام را نخوريد و الا تا علم نداريد در دست يكى از اين دو طايفه ذليل و ملعبه و بازيچه هستيد . شما را اسباب كار قرار داده هر روز به يك شكل رقاصى مىدهند و خودشان كيف مىكنند . خدايا ، خداوندا ، خودت به اين مشت مردم ذليل بىعلم بىسواد بيچاره رحم كن . پنج ساعت از شب مىرود بچهها مرا براى صرف شام به ستوه آوردند . ديگر چه بنويسم كه خودم بيشتر متحيرم .
تصور باطل
دوشنبه دهم - ديشب از شدت فكر و خيال بسيار كم خوابم برد . صبح هم زود برخاستم . نماز كرده چرتى زدم بعد رخت پوشيده بيرون بروم در را كه باز كردم وارد كوچه شدم ديدم دو نفر ترك به فاصلهء چهل قدم يك مرتبه فرياد كرده به سمت من دويدند .
من به سمت حياط برنگشتم ليكن قدمها را بلند برداشته در كوچه هم يك نفر زن يا مرد نبود . تا آخر كوچه سر پيچ رسيدم ، آنها مىدويدند ليكن به من نرسيده بودند . گدائى كه هميشه آنجا مىنشست بازنشسته بود ، قدرى آرام شدم و خودى به گدا رسانيده اين دو نفر نزديك شده از من گذشتند ، با همان فريادها اما اعتنائى نكردند . قدرى كه گذشتند ديدم با هم شوخى مىكنند و به من كارى ندارند . اول صبح در همچو روزى آن هم دو نفر ترك غافل فريادكنان دنبال آدم بدوند چندان روى خوشى ندارد . . . « 1 »
تفحص تپانچه
قدرى بيرون نشسته با حضرت و الا دربخانه رفتيم . در حياط تخت مرمر سوار كشيكخانه و سرباز زياد بود . دم در باغ آدم را تفحص مىكردند . هركس تپانچه يا كارد داشت گرفته نگاه مىداشتند . قاپچى حضرت و الا را رد كرده من را تفحص كرد . گفتم بگرد اما چاقو هم همراه ندارم . من از اول عادت به اين كار نكردم و دوست ندارم تپانچه داشته باشم . وارد باغ شديم همه بودند . حضرت و الا حضور رفت . افخم الملك و بعضى دوستان كه بودند گفتند شاه خلوت دارد ، حضرت و الا احضار مىشود . شما خير . بمانيد صحبت كنيم . افخم الدوله رسيد . جلوى حوض جوش مقابل اطاق موزه نشستيم . هركس خبرى داشت گفت .
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .