بابى ، فكلى
در اين بين يك نفر كه پالتوى كوتاه تن داشت آنجا ايستاده بود ، از بالاى سكو ديگرى فرياد كرد بزنيد اين پدرسگ بابى فكلى را ( فكلى اسمى است كه علم شده براى آن فرنگى مآبها ، يعنى عوام علم كردهاند ) بيرونش كنيد . برو پدرسگ جانت تلف مىشود .
ريختند زدند و رد كردند .
رئيس مستبدين
قدرى جلوتر رفتيم يك نفر سوار يابوى چهارجل يرتمه مىآمد ، با بيست سى نفر پياده كه همه چوب و چماق و قدارههاى بلند داشتند ( عين خولى كه وارد تعزيه شود ) .
جمعيت كوچه دادند . آقاى قاطرچىباشى وارد جمعيت شد . يك مرتبه صداى صلوة بلند شد .
معلوم شد رئيس مستبدين وارد شده . يكى صدا زد بگويم چه مىگويد . من احمق جلو رفتم كه كيست و چه مىگويد . جواب داد برو گوش بده و خنده به قهقهه كرد .
حبس رجال
آقاى نظام الملك از دربخانه مراجعت مىكرد . يقين دارم امشب باز به ياد صدارت مىخوابد . مغرب گذشته بود وارد خيابان الماسيه شده كه از ارگ برويم سرباز سوار تفنگ به دوش ايستاده و در عبور بودند . دم در طويله افخم الدوله به ابو القاسم گفت از قاپچى جويا شو وزراء آمدند يا نه ؟ و خودمان رد شديم . دو دقيقه نكشيد ابو القاسم دوان دوان آمد كه شاهزاده معتضد السلطنه را ديدم گفت شاه علاء الدوله و معين الدوله و ناصر الملك را حبس كرد . صبح حكما درب خانه بيائيد . فورا او را رجعت داده كه شاهزاده را بگو بايستد تا ما برسيم . او به دو رفت و ما قدم بلند مراجعت كرديم .
معتضد السلطنه بود و مشكوة الدوله و منصور الدوله . پس از سلام عليك از اخبارات جويا شديم . آنچه از دم درب طويله تا توى توپخانه غير مرتب فرمودند ما جمع كرده به ترتيب مىنويسم .
ديشب علاء الدوله و معين الدوله و احتشام السلطنه رئيس مجلس ( هر سه برادرند ) با چند نفر از اعضاء « انجمن اكابر » به توسط سردار ناصر ( اكبر خان نايب ناظر سيف السلطان ) به امير بهادر پيغام دادند كه البته استعفا كن و الا ترا مىكشند . او جواب مىدهد من استعفا نمىكنم و كسى هم نمىتواند مرا بكشد . غروب اين پيغام رد و بدل مىشود و شب امير به شاه تفصيل را مىگويد .