بود ، سرباز هم زياد ، قزاق هم در گردش . معلوم شد ديروز عصر پس از آنكه در قصر ابيض جمع شده بودند استعفا داده به خانههاى خود رفتهاند .
حرفهاى مقتدر نظام
حاجى صفر با حالت پريشانى رسيد . فهميديم بايد سانحهاى رخ داده باشد . بيانات اوست : رفتم در مسجد سپهسالار جماعتى جوقهجوقه از سيد ، آخوند ، فكلى و غيره نشسته بودند . يك نفر فرياد كرد نزديك ظهر است همينجا نان و پنيرى خورده حاضر شويد كه آقاى آقا سيد جمال منبر مىرود . من كمى ايستادم چيزى نفهميدم . آمدم بيرون مقتدر نظام ( رئيس داشمشديهاى چاله ميدان ) را با صنيع حضرت ( رئيس داشهاى سنگلج و حسنآباد و توابع آنها - هر دو وقتى در قورخانه بودهاند ) ديدم با جماعتى از داشهاى چاله ميدان و سنگلج و حسنآباد ايستادهاند . نزديك مقتدر رفتم بلكه چيزى دستگيرم شود . ديدم سيدى از مسجد بيرون آمد . مقتدر او را صدا زد كه سيد چه خبر است . چرا آنقدر آشوب مىكنيد . او جلو آمد سلامى كرد كه من بندهء شما هستم . صورت خود را نزديك برده ماچى از صورت مقتدر كرد و چند دانه تخمه هم تعارف او .
نظريات مقتدر نظام
مقتدر صدا را بلند كرد چرا دستبردار نيستيد ، چه از جان مردم اين شهر مىخواهيد . اين منبر رفتنها ، اين موعظههاى دروغى چيست . سيد كمكم عقب رفت . دو سه نفر ديگر پيدا شدند . نمىدانم چه گفتند كه مقتدر اين مرتبه فرياد كرد اى پدرسگ بابيها ، اى زن قحبه فكليها ، اى پدرسوخته سيد جمال ، اى . . . ملك المتكلمين چه از جان ما مىخواهيد . بر پدر آنكه مجلس نمىخواهد لعنت . بر مادر آنكه طالب مشروطه نيست لعنت . اما شماها ، پدرسگها ميانه افتاده نمىگذاريد مردم راحت باشند . مشروطه كه شديد هرچه گفتيد و خواستيد كه دادند ديگر چرا ولكن نمىباشيد . دست از يقهء مجلس و شاه برنمىداريد . هر روز جمع شده يك ايراد ، يك حرف ، تا كى تا چند . پدر سوختهها از وزير مختار روس امپريال گرفته آن آشوبها را مىكنى . متصل ميان مجلس و شاه را برهم مىزنيد . متصل از اين و آن بد مىگوئيد . تعارف مىگيريد . مگر در اين شهر از شما دو نفر عالمتر نيست . مگر در اين مملكت از شما دو نفر صاحب كمالتر نيست .
مگر در اين ولايت از شما دو نفر دلسوزتر نيست . چرا يك نفر ديگر اين آشوب و فتنهها را نمىكند .
در اين بين از توى مسجد صدا بلند شده جماعتى از هنگامهطلبها كه گويا قبل از وقت آنجا مستعد بودند با قمه و قداره [ و ] ششلول بيرون آمدند . هرچه مقتدر حكم سكوت