معدن سنگ
علىآبا دو كاروانسراى سنگى خوبى دارد . اينجا كه ما نشستهايم مهمانخانه است . اطاقهاى بدى ندارد . حوض بزرگ آب جارى فراوان يك باغ هم پائين هست .
تخته سنگهاى خوب درست كردهاند و زيرش را دو سنگ گذاشتهاند . تخته سنگ را بالاى آنها بطور خوبى نصب كردهاند براى نشستن خوب است . معدن سنگ خوبى دارد . همهء اين عمارت سنگ است . آجر كم دارد . چند دانه از اين تختهسنگها اطراف حوض است . طولش دو ذرع ، عرضش يك ذرع ، صاف بسيار خوب . معدن سنگ خوبى است . حمام خوبى دارد . رفتيم تماشا كرديم . اول كه محمد حسن ميرزا در حمام را باز كرد يك سگ بزرگ زردى بيرون آمد . توله استاپ و توله نوبل تا حال راه خوب آمدهاند . باد پريشب را ديشب نداشتيم و گرد كمتر بود . از آن جهت احوال ما بهتر است . يك ساعت و نيم از ظهر رفته مجددا خواب كردم . عصر بيدار شدم . اسب جلودارى محمد حسن ميرزا امروز ناخوش شد . مىگويند ناخوشى « چر » گرفته است . مشكل زنده بماند . دريا از پشتبام پيدا بود . با دوربين تماشا كردم . الان يك ساعت و نيم از شب رفته است در حياط مهمانخانه نشستهام . هواى خوبى است خنك . اسب هنوز نمرده . شام خورده شد .
منظريه - حوض سلطان
شب جمعه 18 - منزل منظريه است . مىگويند مسافت پنج فرسنگ است . چهار ساعت و نيم از شب رفته سوار اسب قيقاج شدم . امشب بر خلاف شب قبل خيلى آرام آمديم . يابوى پيشاهنگ را قاطرچى عقب نگاه داشته بود . قاطرها آرام حركت مىكردند .
خواب غلبه كرده بود سخت گذشت . راه خشك بود . از جادهء كنار دريا رفتيم . راه « شسه » بالاتر است . دريا سفيدى مىزد . علامت ديگرى پيدا نبود . صداى آب نمىآمد .
اگر روز بود تماشا داشت . گاه گاهى صداى مرغ آبى مىآمد . خيلى راه از كنار دريا بود ، ولى دويست سيصد ذرع فاصله بود . باطلاق است نمىشود جلو رفت . اسب و آدم مفقود الاثر مىشود . قليانى نواب عليه صرف فرمودند . خيلى راه آمديم . تماشا و صفائى نداشت . ماهتاب صفائى داشت . ولى خواب همه را از ياد برده بود . مختصر دو نفر از اهل طهران جزو ما بودند . يك مرتبه بنا كردند به اذان گفتن . آفتاب زير ابر رفته بود گمان كردند اذان است . من ساعت نگاه كردم ديدم خيلى مانده . آن شخص را مسخره كرديم . گفتيم مگر خيال زائيدن داريد . محمد جلودار خيلى سر به سرش گذاشت . خنده كرديم . ساعت چهار و نيم از نصف شب گذشته به كاروانسراى باقرآباد رسيديم . خيلى كثيف [ بود ] و بوهاى بد مىآمد . پياده شده خيلى معطل شديم . چاى خورديم . محمد حسن ميرزا دو پايش را به ديوار گذاشته بود ، در همان حين خوابش برد . دو پايش از بلندى سرازير شد خيلى صدا كرد . باز خوابش برد .
در ساعت پنج نماز كرديم . قدرى گذشته راه افتاديم . يك ساعت و نيم كشيد تا به