تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
نشسته بودند . همين راه را نصف كرده‌اند و از دو سمت جوى بزرگى كنده‌اند و خاكش را برداشته به وسط خيابان مىريزند . آجر و آهك و سنگ جهت پل فاصله به فاصله ريخته بودند . راه خوبى خواهد شد . آن وقت بايد اهل ايران ياد بگيرند كه راه چيست . بارى تا كهريزك ده امين الدوله آمديم ، سرد بود و باد بدى مىآمد . خاك بقدرى بود كه چه بنويسم . چشم براى هيچ كس نگذاشت . يك فنجان چاى داغى در قهوه‌خانه در آن سرما خوردم مزه كرد . خيلى پياده رفتم . باز سرد بود . در ساعت شش پياده شده آفتاب‌گردان زدند ، نماز خوانديم ، چاى خورديم . باز باد مىآمد و سرد بود . باد كثيفى بود ، خاك بيحد و حساب . مجددا سوار شده به راه افتاديم . قدرى ابر شد . آفتاب زد . در چهار ساعت به ظهر مانده به مهمانخانهء حسن‌آباد رسيديم . با حالت پريشان ناهار جزئى خورده خوابيدم . تفصيل مهمانخانه كه بعد از خواب به دقت ديده شد اينست .

مهمانخانهء حسن‌آباد

چهارشنبه 16 - يك ساعت و نيم از ظهر گذشته از خواب بيدار شدم حالت خوبى نداشتم . گمان مىكنم كه مهمانخانه‌اى از اين كثيف‌تر و متعفن‌تر و خرابتر در دنيا نباشد . اطاق من چشم‌اندازش طويله است و از بس‌كه آشپزى كرده‌اند سياه شده و بخاريش از سطح تا بالا پر از « نشخوار » اسب است . گويا همه كارى را در اين اطاق كرده‌اند . بارى تمام اطاقهايش به همين كثيفى است . عصر يك طرقه زدم . محمد حسن ميرزا دو گنجشك زد .

علىآباد

شب پنجشنبه 17 - دو ساعت از شب گذشته بارها راه افتاد . چند بار را با محمد جلودار جلو روانه كرديم كه در منزل جا بگيرد . منزل علىآباد ده جناب امين - السلطان است كه تازه احداث شده است . قناتش همان قنات حوض سلطان است . خيلى زوار پيش از ما رفته . جمعيت زياد مىرفت . امشب كثافت بيشتر بود . اسب نيله را سوار بودم . از بسكه آرام راه مىرفتيم زيادتر خسته شديم . براى اسب هم خوب نيست . با وجود اين از زوارها جلو افتاديم . هرچه شب زيادتر مىگذشت كسالت بيشتر مىشد و دو ساعت و ربع كشيد تا به پل رودخانهء شور رسيديم . آب كمى داشت . اين‌جا را « هزار دره » مىگويند . بارى به مردن مردن اين راه را طى كرديم . هشت فرسنگ راه بود . در ساعت پنج از نصف شب گذشته اول اذان بود و سفيده زد و نيم ساعت كه گذشت به منزل پياده شديم نماز كرديم . خوابم مىآمد . يك فنجان چاى صرف شد خواب كردم . نه ساعت راه آمديم . يك ساعت به ظهر مانده از خواب بيدار شدم ناهار خورديم . دو كاغذ جهت جلال السلطنه پسر فخر الملوك نوشتم كه بدهم جلو ببرند ، اگر خانهء حكومتى خالى باشد براى ما مهيا كند .