به حضور شاه و كسان ديگر گفته بود كه اين پسر از من نيست . من جز لشكرنويس - باشى پسرى ندارم . در سلام شب تحويل روبروى مشير الدوله كه نيم تاج خانم خواهر اوست به اعليحضرت عرض كرده بود ، العلم عند الله . بارى لشكرنويسباشى از آدمهاى خوب روزگار است . شش هفت سال قبل كه در خانهء شهر مرحوم نظام الملك نشسته بوديم لشكرنويسباشى همسايه بود . درست او را شناختهايم . مىدانيم كه آدم خوب مؤمن پاكى است . هوا به شدت سرد است . آب را تا زمين مىگذارى يخ مىبندد .
خبر دروغ حكومت همدان
شنبه 4 جمادى الاخرى - ديشب حضرت و الا اينجا تشريف داشتند . آقاى عماد - السلطنه هم بودند . يك ساعت از شب گذشته تازه گل آمد گفت آدم آقا دائى آبدارباشى اعليحضرت آمده شما را مىخواهد . چون تازه گل اغلب اوقات دروغ مىگويد و تمام دروغهايش نزديك به راست است باور نكردم . بعد از شروط بسيار در حياط رفتم .
ديدم شخص كوتاه قدى ايستاده گفت آدم آقا دائى هستم . الان درب خانه بودم ذات اقدس شهريارى در اطاق فرمودند عز الدوله حاكم همدان است و براى امين السلطان مرقوم فرمودند . گفتم اينكه خبر خوبى نبود . بر پدر همدان لعنت . هرگز همدان را لازم نداريم . مژدگانى خواست . گفتم مژده ندارد برو . آمدم خدمت حضرت و الا تفصيل را عرض كردم . مجددا پيغام فرستاد كه تا اينجا آمدهام دو سه مرتبه در راه زمين خوردهام ، مژدگانى التفات كنيد . حضرت و الا فرمودند مژده ندارد و من به اين حكومت پردردسر نخواهم رفت . آخر الامر آن شخص را فرستاديم كه فردا بيايد مژده بگيرد .
امروز حضرت و الا منزل ميرزا على اصغر خان تشريف بردند . تا غروب هيچ خبرى نشد . نه آن خبر آورنده آمد و نه خبرى از كس ديگرى شد . معلوم شد اين شخص محض منفعت آمده بود دروغ بگويد . شايد انعامى به او بدهند . چند روز پيش ضياء الدوله را هم به همين طريق فريب داده بودند . اين كار هم تازه درآمده . تا عصر به خواندن كتاب فرانسه و انگليسى گذشت . دو ساعت به غروب مانده حضرت و الا تشريف بردند . من و آقاى عماد السلطنه هم به منزل مراجعت كرديم . دو سه روز است آفتاب گرم خوبى است . امروز آفتاب بسيار گرم بود .
خوشصحبتى ملكآرا
سهشنبه 7 شهر جمادى الثانى - صبح پياده به خانهء حضرت و الا رفتم . مترجم - الممالك نيامد . حضرت و الا صبح درب خانه تشريف برده بودند . اعليحضرت فرموده بودند بايد در سفر استراباد ملتزم ركابباشى . چهار ساعت به غروب مانده در ركاب حضرت و الا به خانهء صدر كه عيالش تازگى مرحوم شده رفتيم . از آنجا به خانهء حضرت و الا ملكآرا رفتيم . اميرزاده محمد ميرزا تشريف داشتند . صحبت زياد شد . حضرت ملكآرا ماشاء الله بسيار خوشصحبت هستند . نيم ساعت به غروب مانده به منزل آمدم . كاغذ وعدهء فخر الملك آمد كه شب پنجشنبه آنجا برويم . نمىدانم چه مهمانى