تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
جاجرود به من ياد دادند .
در اين برف و سرما دو چيز است لايق * شراب مروق رفيق موافق حريف موافق شراب مروق * لطيف است هرروز و هروقت لايق يكى باده‌اى خواه چون روى عذرا * در اين ابر گرينده چون چشم وامق گر از برف چون روز شد چهرهء شب * يكى آتش‌افروز چون صبح صادق بيار آن شرابى به پاكى و لعلى * چو رخسار معشوق ، چون چشم عاشق اگر گل برفت و شقايق نيامد * مى لعل و آتش گل است و شقايق ز نطق ار فروماند بلبل من اينك * چو بلبل به مدح خداوند ناطق
* * *
هرگز كسى نداد بدينسان نشان برف * گوئى كه لقمه‌ايست زمين در دهان برف مانند پنبه‌دانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوه‌هاست نهان در ميان برف گرچه سپيد كرد همه خان و مان ما * يا رب سياه باد همه خان و مان برف
اين قصيده بسيار بزرگ است ، همين چند شعر كافى است . چهارشنبه 23 جمادى الاولى - ديشب خانهء حضرت و الا بودم . آقاى عماد السلطنه و ميرزا على اصغر خان هم بودند . اعليحضرت دوشنبه به كن تشريف‌فرما شده‌اند ، عصر به اتفاق پياده به منزل من رفتيم . زمين از برف سفيد شده بود . نماز كردند چاى ميل فرمودند و بعد از نماز مغرب تشريف بردند . صحبت اغلب از شعرهاى فردوسى عليه الرحمه بود . برف تا ساعت پنج از شب رفته كه بيدار بودم مىآمد . خواستم توله استاپ را تنبيه كنم لگدى زدم پايم به ديوار خورد و بشدت درد گرفت . پنجشنبه 24 - ديشب تا صبح برف آمده بود . پايم خيلى درد مىكند . قادر به حركت نيستم . مشهدى اكبر آدم خودمان از شكسته‌بندى سررشته دارد آمد خيلى مالش داد و خيلى اذيت كرد و تخم‌مرغ با مورد گذاشت . هوا آفتاب است . در اطاق نشسته‌ام پايم درد مىكند . نتوانستم جهت درس خانهء حضرت و الا بروم . از مترجم الممالك عذر خواستم . كاغذى نوشته فرستادم . جمعه 25 - الحمد لله از ديروز عصر پايم بهتر شده . اكبر مجددا پا را باز كرد و مرهم گذاشت . ضرب سختى ديده است . برف مىبارد . يكشنبه 27 - صبح سركار آقاى عماد السلطنه اينجا تشريف آوردند . ناهار هم بودند . چهار ساعت به غروب مانده خدمت حضرت و الا رفتم . در اين روزها زكام و سينه‌دردى در طهران پيدا شده كه خيلى سخت است و خانه‌اى نيست كه از ده پانزده نفر كمتر مبتلا به اين درد نباشند . در تمام اروپا هم اين زكام و سينه‌درد هست . خداوند حفظ فرمايد . ديشب دو انگشت برف باريد . امروز پارو كردند . هوا آفتاب است . عزيز الملوك از پله افتاده بود لبش زخم شده . حضرت و الا مىفرمودند ديروز نوبه كردم . انشاء الله نقلى نخواهد داشت . قدرى از شعرهاى جاجرود كه آقاى عماد السلطنه فرمودند و من نوشتم اين است . مسعود [ سعد ] گويد .