برف كمى آمد . باران زمينها را گل كرده ، بهتر از آن گرد و خاك است . ناهار در منزل صرف شد . بعد از ناهار در ركاب آقاى عماد السلطنه سوار شديم . يك تير به كبك انداختم نخورد . اين كبكها طلسم افتادهاند . يك تير هم به خرگوش انداختم آن هم نخورد . همه را نخورد بايد نوشت . توله استاپ بد گردش نمىكند . سفر ديگر خوب خواهد شد . تولهء تولوى خان بهتر مىگردد . غروب منزل آمدم . ابو الحسن خان فخر الملك ديروز از شهر آمدند . امشب اينجا تشريف آوردند . ظل السلطان حضرت و الا را خواست رفتند آنجا . بعد از پنج دقيقه عماد السلطنه و بنده را هم احضار فرمودند و بنده را مأمور فرمودند فخر الملك را ببرم . رفتيم آنجا يك دست شطرنج با حضرت و الا بازى كرد و برد . يك دست هم با عماد السلطنه بازى كردند . يكجا جر زدند ، كار را خراب كرد . آقاى عماد السلطنه برده بودند . آن يك فقره كار را خراب كرد . بعد مات شدند . شام منزل آمده خورديم . بعد از شام قدرى برف آمد . شب به راحتى گذشت .
يكشنبه 21 ربيع الثانى - حضرت و الا ظل السلطان با شاهزاده جانم قرار گذاشته بودند صبح به اتفاق منزل جناب امين السلطان بروند . صبح زود پيش از آنكه حضرت و الا را خبر كنند تشريف برده بودند . لهذا به اتفاق ابو الحسن خان به اردو رفتيم به عزم سوارى . باران ديشب تا صبح آمده بود . برفها قدرى آب شده بودند . گل زياد بود .
باران هم در بين راه گرفت . تا منزل ابو الحسن خان رسيديم خيس آب شده بوديم .
دو اطاق جهت ابو الحسن خان فخر الملك و احمد خان ساخته بودند . يك فنجان شير صرف شد . بعد خبر آوردند كه ذات همايونى سوار نمىشوند . در همان باران مراجعت كرديم . باران زيادى بىجهت خورديم . تا عصر به صحبت و خواندن كتاب انگليسى در منزل گذشت . عصر اعليحضرت سوار شدند .
شب آخر سفر
دوشنبه 22 - ديشب تا صبح باران آمد . صبح هم مىآمد . اعليحضرت سوار نشدند . بعد از قدرى صحبت ابو القاسم ميرآخور آمد . در حضور آقاى عماد السلطنه با من قرار گذاشت كه پياده دوبهدو كنار رودخانه برويم اگر خوك نشان داد و من زدم پنجهزار به او بدهم ، اگر نشان داد و نزدم دو هزار بدهم . اگر هيچ خوك درنيامد دو هزار بدهد . در همان باران چكمه پوشيده رفتيم . مدتى در گل و باران گردش كرديم . گاهى مىخواست از خودش صداى خوك درآورد كه من نفهمم ملتفت شدم و كارى نتوانست بكند . سه چهار خرگوش بيرون آمد . در نظر دوم به جنگل رفته گم مىشدند . به يك كبك گزل يك تير در هوا انداختم نخورد . تيرى هم كه از دور به خرگوش خالى شد ديگر خجالت مىكشم بنويسم نخورد . لهذا مىنويسم خطا شد . از آنجا منزل آمده ناهار خوردم . تمام برفها آب شده و گل است . بعد از ناهار در خدمت حضرت و الا سوار شديم . باران نمىآمد چند خوك ديده شد و در نظر دوم در جنگل گم شدند . گل زياد بود . چيزى به دست نيامد . تيرى هم خالى نشد . برگشتن يك خوك در ميان درختها ديدم . از بسكه درخت و بوتهء تمشك و غيره زياد است