پياده با دويست و شصت نفر قورخانهچى . بعد از توپخانه قزاق بود . مدتى نزديك درختها معطل شديم . بعد پياده شده قدرى نشستيم . مختصر تا چهار و نيم به غروب مانده با لباسهاى رسمى ناراحت معطل شديم تا آقاى نايب السلطنه به سركشى تشريف آوردند . خيلى تحسين فرمودند . آقا رفتند خدمت شاه . ساعت سه به غروب مانده صداى توپ آمد كه در باستيان انداختهاند . همه صف كشيديم . بيست و يك تير توپ در باستيان قلعه انداختند . ملت ارامنه دم دروازهء يوسفآباد با شاگردهاى مدرسهء خودشان ايستاده بودند . ذات همايونى نزديك آنها شده از كالسكه بيرون آمدند . ارامنه سرود زيادى خواندند . صبح كه مىآمدم يهوديها هم مىرفتند بيرون دروازه . بعد ذات همايونى نزديك توپخانه شده چند فردى كه جهت ورود شاه درست كرده بودند در موزيك زدند . به اقبال السلطنه خيلى مرحمت فرمودند . از توپخانه كه رد شدند با اقبال السلطنه جلو افتاده تاخت كرديم كه برويم ميدان توپخانه . بيست و يك تير توپ اينجا انداختند . در خيابان يك سمت فوج صف كشيده بود ، يك سمت مردم ايستاده بودند . به حدى زن و مرد بود كه حساب نداشت . تمام جمعيت شهر كه مىگويند سيصد هزار نفر است در اين مكانها ايستاده بودند . زن زيادتر از مرد بود .
همه مردم شاد و خرم بودند . فوج مخصوص كه دست معين نظام است و دو هزار نفر است تمام صاحبمنصبهاى آنها كلاهخود بر سر و پر قرمزى مثل سوارهاى فرنگ از بالاى كلاه افشان ريخته بود و تمام سربازها با كلاهخود بر سر و لباس ماهوت قشنگى پوشيده بودند ، تعريف داشت . تماشاى زيادى كرديم تا به ميدان توپخانه رسيديم . آنجا مجددا صف كشيديم . نيم ساعت گذشت ذات همايونى تشريف آوردند .
در دم بانك و ترامواى ايستادند و تمجيد زياد فرمودند . از آنجا رفتيم دم توپ مرواريد ايستاديم . ذات همايونى زير نقارهخانه پياده شدند ، تا تخت مرمر پياده تشريف آوردند . شال زيادى تجار نگاه داشته بودند . اعليحضرت همايونى سلام نشسته اظهار امتنان از سلاطين فرنگ فرمودند . از كثرت جمعيت چهار مرتبه شيپور كشيدند و صداى شيپور به ميدان مشق نرسيد تا آدمى سواره فرستادند شليك شد .
صد و ده تير توپ شليك شد . بيست و يك تير هم در ورود به ميدان توپخانه شليك شد . حضرت و الا صبح به شاهآباد كه چهار فرسنگ است تشريف بردند ، در سلام هم حاضر بودند . عبور همايونى از دروازه شمران و خيابان لالهزار ، ميدان توپخانه ، خيابان ناصرى ، خيابان جباخانه ، ارگ همايونى به تخت مرمر [ بود . ] در نيم ساعت به غروب مانده سلام منعقد شد . بعد به سلامتى به باغ تشريف بردند . در ارگ ابو الحسن خان را ملاقات كردم . ايشان هم در اين سفر ملتزم ركاب مبارك بودند .
آقاى عماد السلطنه تشريف نداشتند . خيلى تماشا داشت . از آنجا با خستگى زياد به منزل آمدم . شب الحمد لله به راحتى گذشت . روز مبارك خوبى بود .
ساعت « جنو »
دوشنبه 25 - بعد از ناهار منزل ابو الحسن خان رفتم . تعريف زياد بود ، به