تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
از آنجا از داخل شهر به منزل آمديم . ناهار خوبى صرف شد . عصر به باغ وكيل الرعايا رفتيم . ده روز است كه سعد السلطنه يك تكيه مىسازد . شب و روز بنا و عمله كار مىكرد . ديروز تمام شد . چادرى از طهران آورده مىگويند هشت خروار وزن آن است . هفت ديرك دارد . هشتصد تومان تمام كرده و حكم كرده معتبرين قزوين طاقنما ببندند . امروز چادر برپا شد . باغ خوبى بود . عمارتى هم بطور برج ساخته قدرى كم‌آب است . عصرانه و چاى آنجا صرف شد . وقت غروب پياده از جلوى عمارت حكومتى به منزل آمديم . على محمد خان جوان باادب خوبى است كه تصور نمىشود كرد . خيلى آدم خوبى است .

وفور گنجشك

يكشنبه 27 - صبح سوار اسب شيدا شدم . از دروازهء راه « شوسه » « * » بيرون آمديم . با على محمد خان وداع شد . آفتاب گرم بود . مسافت زيادى آمديم پياده‌اى رسيد گفت راه عبد الله‌آباد پائين است . خيلى راه آمديم تا به جاده افتاديم . يك هوبره از نزديك بلند شد . آخر الامر فرار كرد . تيرى انداخته نشد . نيم به ظهر مانده به عبد الله‌آباد رسيديم . در عمارت ميرزا ابو القاسم منزل گرفته شد ، عمارت مفصلى دارد . يك ماهتابى بسيار قشنگى دارد . بعد از ناهار خوابيدم . بقدرى مگس جمع شده بود كه خواب را حرام كرد . بعد از نماز پياده به صحرا رفتيم . سه طرقه آقاى عماد السلطنه در هوا زدند . يك طرقه هم محمد آقا در هوا زد . پائين‌تر آمديم يك قمرى آقاى عماد السلطنه در هوا شكار فرمودند . غروب به منزل آمديم . در حياط بقدرى گنجشك جمع شده بود كه حساب نداشت . محمد آقا تيرى انداخت هشت عدد گنجشك افتاد . من هم شش عدد زدم . الان يك ساعت از شب گذشته است در ماهتابى نشسته‌ايم . محمد آقا از شادى در پوست نمىگنجد . همش به خودش تعريف مىكند . هوا چندان خنك نيست . پشه هست .

مسكين‌آباد

دوشنبه 28 - صبح بعد از خوردن چاى سوار اسب شديم . هوا خوب بود . دو كبوتر آقاى عماد السلطنه به يك تير در هوا زدند . قدرى گذشته يك دانه ديگر هم در هوا شكار فرمودند . چهار ساعت راه آمديم تا به ده قشلاق كه سه دانگش مال وكيل الرعاياست رسيديم . در امامزاده احمد ( ع ) كه آب و درختى داشت پياده شديم . دو قمرى من به يك تير زدم . آقاى عماد السلطنه هم يك قمرى زدند . قمرى زياد داشت . محمد آقا هم يك قمرى زد . ناهار خوبى صرف شد . سه ساعت و نيم به غروب مانده سوار شديم . در راه چند كبوتر نشسته بود پياده شدم يك دانه در زمين زدم . كبوترها بلند شدند ، يك دانه هم در هوا زدم . آقاى عماد السلطنه يك « جولوك » شكار فرمودند .
هامش
( * )chaussee