تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
گذشته نيم ساعت كشيده وارد قريهء شورستان بالا شديم . آفتاب‌گردان زده ناهار صرف شد . قدرى از بارها عقب مانده عصر تهيهء شكار خرس فردا را مىديديم . شب به صحبت و تماشاى شخص ساززن بوكانى گذشت . خيلى تماشا داشت .

شكار جرگهء خرس

دوشنبه 12 - صبح زود از خواب برخاستم . بعد از صرف چاى سوار اسب قيقاج شدم . به قدر سيصد پياده و تفنگچى جهت جرگهء خرس حاضر شده بودند . سربالاى زيادى رفتيم . اسبها به شدت عرق كردند . تا به جائى كه گمان خرس مىرفت حضرت و الا در پناهى پياده شدند . من با آقاى عماد السلطنه بالاتر رفتيم . در سايهء درخت اورس پياده شديم . مدتى معطل شديم چيزى پيدا نشد . محمد آقا مرغ بريانى داشت خورده شد . بعد از نيم ساعت حضرت و الا تشريف آوردند . به كوه ديگر رفتيم . در اين كوهها درخت پلوخور و شيرخشت و كهرى و اورس فراوان بود . باز حضرت و الا جلو تشريف بردند . من و آقاى عماد السلطنه و تولوى خان جاى ديگر نشستيم . دو ساعت معطل شديم . بعد پياده‌اى صدا كرد كه بيائيد ناهار بخوريد . در اين بين صداى هاى و هوى پياده‌ها بلند شد . يكى مىگفت خرس ، ديگرى مىگفت خوك . ما رفتيم براى ناهار . از آنجا حضرت و الا بهرام خان رشوند را روانه فرمودند كه تحقيق كند و جاى آن را نشان كند و بيايد . ناهار خوبى كه با آتش گون گرم شده بود در زمين پست و بلند خورده شد . در اين بين بهرام خان آدمى فرستاد كه حضرت و الا تشريف بياورند خرس است و در ميان جنگل خوابيده . اسب از آن سرازيرى نمىآمد ، پياده سرازير شديم . راه سخت بدى هم بود . قدرى پياده آمده به مكان خرس رسيديم . پياده‌ها از همه طرف خرس را محاصره كرده بودند . بهرام خان حضرت و الا را نزديك دره‌اى آورد كه آن سمتش خرس خوابيده بود و نور الله شكارچى با آقا كوچك از پشت‌سر رفتند چند سنگ انداختند خرس بلند شد . من خوب مىديدم . قدرى جلو آمد و نگاهى به اطراف كرد . به حضرت و الا گفتم تشريف آوردند نزديك من . خرس برگشت قدرى منتظر شد . مجددا جلو آمد . حضرت و الا تيرى انداختند قدرى سر كرد . خرس لابدا بغله را گرفته خيلى به آرامى و به استادى روانه شد كه تفنگ دوم حضرت و الا صدا كرد . به كتفش خورد زمين افتاد و برخاست . من و آقاى عماد السلطنه چند تير انداختيم . تير آقاى عماد السلطنه به پشتش خورد . تفنگ من چهارپاره بود . خرس از رفتار بازماند . گلولهء دوم تفنگ « كرا » كه در دست حضرت و الا بود صدا كرد ، خرس سرازير شد . غلطان غلطان با حالت پريشان به زير آمد . خرس مادهء بسيار بزرگى بود . پياده‌ها از همه سمت پائين آمدند . دور خرس را گرفته خرس در سرازير شدن جان را به جان‌آفرين تسليم كرده بود . بيست نفر خرس را گرفته قدرى بالا آوردند . بچه نداشت . شكار خوبى شد . خيلى تماشا داشت . در سفر اول هم در همين كوه يك خرس حضرت و الا شكار فرمودند . از اين كوچك‌تر بود . اين خيلى بزرگ بود . امروز تير