آقاى عماد السلطنه هم خوب به او خورد . خيلى تماشا داشت . وضع بيرون آمدن او و حالت آن پدرسگ . خيلى تماشا داشت . از آنجا به منزل آمديم . آفتاب گرم بود .
سهشنبه 23 - حمام چادر رفتم . ناهار خوبى صرف شد . حضرت و الا دو روز است بنده را مرخص فرمودهاند كه به همراهى آقاى عماد السلطنه به قزوين ، از آنجا به طهران براى معالجه بروم . انشاء الله فردا مىرويم .
كوههاى الموت
چهارشنبه 23 ذيحجهء 1306 ، سوم اگوست 1889 مسيحى - سوار اسب قيقاج شدم . در ركاب حضرت و الا رو به شيركوه كه ملتقاى رودخانهء شاهرود الموت و طالقان است از ده پادشت گذشته وارد تنگهء بسيار بدى شديم كه راه از ميان رودخانه بود . از دو سمت كوه بطورى سخت و سنگهاى يك پارچه داشت كه وحشتانگيز بود .
دست راست را كوه بىدلان و سمت چپ را شاهميلان مىگويند . از پائين تا بالا يك پارچه سنگ بود . شيركوه خاك الموت است . ده خوبى بود . جاى قشنگى داشت .
ناهار آنجا صرف شد . بعد از ناهار مرخصى از حضور مبارك حضرت و الا گرفته با آقاى عماد السلطنه سربالا شديم . من دو اسب همراه دارم . محمد جلودار و حسين و حسين آقا همراه من هستند . محمد آقا ، آقابيك ، كربلائى عزيز ، حسنقلى ، يك مهتر همراه آقاى عماد السلطنه [ اند ] . در ده چاله صرف چاى شد . از آنجا گردنه را گرفته سربالا شديم . كوههاى پرعلف خوبى بود و بقدرى كبك بود و جاى اسبانداز بود كه خوبى آن حساب نداشت . آقاى عماد السلطنه يك دانه در زمين و يك دانه در هوا زدند .
من هم آنجا يك دانه در هوا زدم . دو عدد پيدا شد ، يكى گم شد . همچو شكارگاهى در هيچجا نديده بودم . دو ساعت و نيم به غروب مانده بود . اگر مىدانستيم خيلى زودتر سوار شده بوديم . بارى يك دانهء ديگر هم آقاى عماد السلطنه شكار فرمودند . در نيم ساعت اين سه كبك شكار شد . وقت بسيار كم بود . لابد سربالا شديم از گردنه كه سرازير شديم چند جا راه سخت بود . بارى سه ربع از شب رفته به ده ورس در عمارت ساعد الدوله پياده شديم . شب هوا گرم بود . دو ساعت سرازير آمديم .
ورود به قزوين
پنجشنبهء 24 - صبح زود از خواب بيدار شدم نماز خواندم . قدرى گذشته سوار شديم . در راه باقرىقرا زياد بود . دو عدد آقاى عماد السلطنه سواره در هوا شكار فرمودند . من چند تير انداختم نخورد . راه در جلگه بود . يك ساعت به ظهر مانده به ده كورانه رسيديم پياده شديم . اين ده خراب [ است ] و يك درخت باقاعده نداشت كه ناهار در سايهء آن صرف شود . در لب جوى آبى ناهار صرف شد . نيم ساعت به ظهر مانده از روى ناچارى سوار شديم . اين يك ساعت را تمام در آفتاب بوديم . هوا بشدت گرم و آفتاب سوزنده بود . دو ساعت راه به تندى آمديم . در نيم بعد از ظهر وارد خانهء عليمحمد خان ولد وكيل الرعايا شديم . تا غروب به خوبى گذشت . از دروازهء پنبهريسه