تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
از خودشان بيرون مىآوردند . مختصر خرس بيرون نيامد . بالاتر رفتيم آنجا يك تكه و يك بچه بز از پائين پياده‌ها بلند كردند ، رو به طرف حضرت و الا رفته ولى نزديك نشده بود . از دور كه آدمها را ديده بود خواسته بود برگردد حضرت و الا دو تير چهارپاره انداخته بودند نخورده بود . من آنجا نبودم . بارى آنجا هم خرس بيرون نيامد . رفتيم به ده ايلان در بالاخانهء سفيدكارى آخوند آن ده محض تماشا پياده شديم . آنتيكهائى كه در اين بالاخانه از پرده‌هاى كار رفائيل و نقاشان معتبر ايطاليا و اسبابهاى ديگر بود چشم آدمى حيران مىماند و بىاختيار به تماشاى آن برميخاست و سير از تماشاى آن نمىشد . يك پردهء مريم و حضرت عيسى ( ع ) در آنجا بود كه در اين چند روز در فرانسه حراج كرده بودند و دولت فرانسه محض افتخار آن را خريده بود . ناهار صرف شد . بعد از ناهار سوار شده با تمام پياده‌ها به « كمه » رفتيم . قريب دو ساعت با كسالت تمام در كمه نشستيم . آخر الامر روباه پژمرده‌اى با حالت پريشان بيرون آمد . بهرام خان يك تير گلوله انداخت نزد . از آنجا مجددا به همان . . . « * » آمديم . چاى صرف شد . سه ساعت به غروب مانده سوار شديم رو به منزل . حضرت و الا دو كبك شكار فرمودند . تولوى خان يك كبك با يك زاغچه [ زد ] . من چيزى نزدم . لله الحمد حالتم خوب بود . حالت اين الموتيها و وضع رفتن آنها در كوه تماشايش بهتر از تماشاخانهء شهر لندن بود . تمام اسبها از قدرت افتاده بودند و اين . . . « * » مثل بز در اين كمرها مىدويدند . امروز چهار فرسنگ بيشتر در اين كمرها راه رفتند . باز تازه‌نفس بودند . يك ساعت به غروب مانده منزل پياده شديم . نوكرها گفتند كه رعيتها امروز خبر دادند آقاى عماد السلطنه به دوآب رسيده . راست و دروغش معلوم نيست . پنجشنبه 17 - صبح كه بيدار شدم بسيار عرق كرده بودم . پيراهن خيس شده بود . دليلش را نفهميدم . سوار شده در راه يك كبك زدم . از پشت قلعهء حسن صباح معروف به گازرخانى سرازير شدم . در جاى چادر سه سال قبل كه سنهء 1303 باشد مجددا چادر زديم . حمد خداى را كه دوباره با سلامت اينجا را ديديم .

قلعهء حسن صباح

جمعه 18 - صبح قدى گنه‌گنه و چهارخوراك « سدليز » خوردم . دو ساعت به غروب مانده در ركاب حضرت و الا به قلعهء الموت كه اينك به قلعهء حسن مشهور است رفتيم . جاى غريبى است . خالى از تماشا نيست . چند حوض آب دارد كه از آن باران پر مىشود . بروج قلعه و اطاقها تشخيص داده مىشود . وقتى اين قلعه بطورى آباد بود كه به فكر آن عقل قاصرست . حالت ضعف شديدى داشتم . غروب منزل آمديم . چند عمله فرستاده بوديم قدرى از زمين قلعه را كنده بودند ، يك آبكش و يك سر لگن بيرون آمد . نيم ساعت از شب گذشته آقاى عماد السلطنه تشريف آوردند . حالت فرح و
هامش
( * ) يك كلمه ناخواناست .