تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 226

مساهمون:

ص٢٢٦
شادى روى داد . زبان من به گفتگو و صحبت باز شد . چه بدست بىهم‌صحبتى . اين چند روز كه تشريف دارند انشاء الله خوش خواهد گذشت . امروز يك سر از دمبليد طالقان برداشته‌اند و حال باينجا رسيدند . خيلى راه است . الحمد لله اهل شهر سلامت بودند . جز يك دختر سه سالهء ابو الحسن خان غافل شب غش كرده و صبح تمام كرده بود . اسمش عزت الملوك خانم بود . خيلى بچهء شيرينى بود . چند روزنامه و كاغذ آورده بودند . زياده چه نويسم .

طول و عرض قلعه

شنبه 19 - صبح الى عصر به صحبت گذشت . سه ساعت و نيم به غروب مانده حضرت و الا و تولوى خان به شكار تشريف بردند . من با آقاى عماد السلطنه به قلعه رفتيم . آقاى عماد السلطنه به الموت نيامده بودند . اين سفر اولشان است . طول قلعه دويست و چهل و پنج قدم و عرضش چهل و دو قدم است . طول از مشرق به مغرب و عرض از جنوب به شمال است . نوشته‌اند كه حسن صباح در مدت سى و سه سال دو مرتبه به بام اطاق رفت و در اين مدت از اطاق بيرون نيامده بود . اعمال حسن غرابت زياد دارد . همه‌جا نوشته‌اند . بارى دو حوض سنگى بسيار تعريفى كه گويا چشمه در ميانشان بود ديده شد . آب سرد . . . « * » داشت . در وسط سنگ بود . غروب به منزل آمديم . حضرت و الا يك كبك و يك خرگوش شكار فرموده بودند . شب خوش گذشت . يكشنبه 20 - صبح كوچ بود . سوار اسب شيدا شدم . كمر سنگ سختى پشت ده بود . حضرت و الا فرمودند كبك فراوان دارد برويم آنجا . كبك زيادى برخاست . حضرت و الا دو فره كبك به يك تير شكار فرمودند . تولهء آقاى عماد السلطنه خرگوشى از پائين بلند كرد ، سربالا مىآمد . از اسب پياده شدم از چار قدم فاصله گذشت تير اول نخورد ، تير دوم يك پايش شكست . رفت از زير دست‌وپاى اسب حضرت و الا گذشت كه خود را به كمر برساند . حضرت و الا تير انداخته يك طرف بدنش را ساچمه برد . از همان‌جا دره را گرفته سرازير شديم . آب كمى از اين دره سرازير بود . به يونجه‌زار خوبى رسيديم . حضرت و الا قليان خواستند . صداى كبك از دو بغله مىآمد . فرمودند كه تو به آن سمت برو . من و عماد السلطنه به اين طرف خواهيم رفت . من و محمد سربالا شديم . قدرى رفته محمد گفت آقا كبك . من نگاه كردم دو كبك ديدم . فورا پياده شدم ، تيررس بود . از همانجا يكى را در زمين و ديگرى را در هوا به دو تير زدم . حضرت و الا و سايرين همانجا ايستاده بودند . هردو را محمد به چابكى سر بريد . هردو فره كبك بودند . ده دقيقه نكشيده بود با دو كبك به حضرت و الا رسيديم . تعريف فرمودند و من بهتر از اين تيرى نينداخته بودم به اين چابكى و به اين خوبى . هنوز قليان كشيده نشده بود كه من رسيدم . بارى از آنجا سرازير شديم . از ده بوكان
هامش
( * ) يك كلمه ناخوانا .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 226 | قهرمان ميرزا عين السلطنه