تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
رودخانه بود از ده كوشك‌دشت و دو ده ديگر گذشتيم . هوا آفتاب بود . پيش از اين قرار بود از روى ده به سمت نرم و پيچ‌بون برويم . اين ابر و مه نگذاشت . اين است كه حال رو به پائين مىرويم . بعد از طى مسافتى به ده هرانك كه رشوندنشين است پياده شديم . چادرها را زدند . بعد از ناهار خوابيدم . در بين خواب بيدار شدم . ديدم تب كرده‌ام و سرم به شدت درد مىكند . باز خوابيدم . دفعهء دوم كه بيدار شدم خيس عرق بودم . برخاستم سرم گيج مىخورد . از كسالت صبح معلوم بود . عصر خيلى حالت بدى داشتم . براى شب گفتم كباب كبك و نخودآب درست كنند . الان نيم ساعت از شب گذشته است . تولوى خان و ميرزا نصر الله نشسته‌اند . پرده‌هاى چادر را از ترس پشه انداخته‌اند . چادر گرم است . در اين ده برنج‌كارى دارند . حالتم خوب نيست . سرم درد مىكند . خداوند شفا مرحمت فرمايد . يك كلاغ حلال‌گوشت من سواره زدم . يك دانه هم حضرت و الا در هوا شكار فرمودند . اول شكار و تير دوم من است . هفت كبك كامران شكارچى آورد .

ده آطان

دوشنبه 14 - ديشب تا به صبح از شدت تب خوابم نبرد . عطش زيادى هم داشتم . صبح دو فنجان نبات‌داغ خوردم . سوار اسب قيقاج شدم . تمام راه سربالا بود . يك ساعت و ربع راه رفته تا به ده آلوبن رسيديم . دو چشمه زالو داشت . از آنجا گذشته باز سربالا شديم . يك سبزقبا تولوى خان زد . يك ساعت و ربع ديگر با حالت پريشانى راه طى شد . سرم به شدت درد مىكرد . تب هم داشتم . دو ساعت و نيم به ظهر مانده به ده اطان رسيديم . آفتاب‌گردان زده ناهار جوجه خوردم . هيچ مزه نمىكرد . بعد از ناهار خوابيدم . عصر حضرت و الا به گشت تشريف بردند . غروب قدرى حالتم بهتر شد و شب رفع شد . سردرد بود . يك از شب گذشته « ترپلو » خوردم . اشتها بهتر از صبح بود . آطان ده بسيار بزرگى است . دويست خانوار زيادتر است . خالصهء ديوان است . شب هوا خنك بود . سه‌شنبه 15 - خيلى دير از خواب بيدار شدم . حضرت و الا سوار شده بودند . دو خوراك دواى جوش داشتم خوردم . تولوى خان سوار نشده بود . ناهار نخودآب خوردم . تب نداشتم . قدرى كتاب انگليسى خواندم . حالتم بهتر از ديروز بود . الان پنج ساعت به غروب مانده است در پوش نشسته‌ام . تولوى خان و محمد على خان صحبت مىدارند .

شكار خرس - پردهء رفائيل

چهارشنبه 16 - صبح سوار اسب قيقاج شدم . پياده‌هاى آطان و كلايه و ايلان را محض جرگهء خرس خبر كرده بودند . همه يك چوب يا يك داس يا تبر به دست داشتند . جوانهاى خوبى بودند . قريب دويست نفر بودند رو به تنگهء آب گرم شديم . در ميان بوته‌ها و كمرها سنگ پرت مىكردند و صداهاى عجيب و غريب مانند شغال و سگ