اين كبك پخته نشده بود . چهار روز است آن را مىپزند . امروز به خوردن رسيده بود . بقدرى خشك بود كه در گلو گير مىكرد ، بعد از ناهار دو ساعت خوابيدم .
امروز چندان كسل نبودم . بعد از خواب به حمام كثيف ورك رفتم . مثل زاغهاى از سنگ بود ، بسيار كثيف و بد بود . بعد از حمام سوار اسب قازالاق شدم . محمد جلودار هم بود . يك نفر شكارچى جلو انداخته رفتم به مزرعهء زيور . چند بلدرچين برخاست .
دو تير انداختم نخورد . خيلى گردش كرديم . كبكى پيدا نشد . با كمال خجالت مراجعت شد . حضرت و الا هم به شكار تشريف برده بودند . مىفرمودند كبك بسيار ديده شد .
مطلبى اتفاق نيفتاده بود .
چهارشنبه 9 - صبح زودتر از هرروز بيدار شدم . هوا مه داشت . ديشب بقدرى رعد و برق شد كه چه بنويسم . باران شديدى آمد . تمام چادر خيس آب و تمام لباس و رختخواب تر شد . باد بشدتى بود كه تمام بندهاى چادرها را از هم گسيخت .
نصف شب فراش و نوكرها به زحمت زياد چادرها را درست كردند . صبح هم تا دو ساعت از دسته گذشته باران مىآمد و هوا تيره و تار بود . چادر ما يك جاى خشك نداشت . بعد از ناهار هوا باز شد . قدرى چادرها خشك شدند . فرش چادر بوى بدى گرفته بود . بعد از غذا خواب خوبى كردم . عصر جائى نرفتم . ديشب چندى از بار و چادر رفته بود به روى ده كه امروز ما برويم . باران ديشب ما را از رفتن بازداشت .
سرشب هوا صاف بود .
داستان سياوش
پنجشنبه دهم - عيد اضحى بود . روز شريفى بود . ديشب باران و رعد و برق شديدتر از شب گذشته شد . تا ساعت هشت و نيم از شب رفته خواب نرفتم . بىخوابى شديدى به سرم افتاده بود . آب از چهار سمت چادر سرازير بود . فرشها خيس شده بودند . رختخواب من پر از آب گرديده بود . به زحمتى كه ما فوق آن متصور نيست تا هشت و نيم از شب رفته بيدار ماندم و هرچه كردم خوابم نبرد . سه ساعت تمام باران آمد . حالت چادر و اشخاص معلوم است . با زحمت زياد خوابيدم . دو ساعت از دسته گذشته بيدار شدم .
ديدم چادر چه چادرى ؛ مثل بازار شام . اسبابها روى هم ريخته . هركس به فكر كارى .
تا بعد از ناهار هوا باز شد . بعد از ناهار چادرها را برچيدند كه به روى ده ببرند .
تا آن وقت هم آفتاب نشده بود . از كتاب شاهنامه داستان سياوش را خواندم . خيلى شيرين بود . چهار به غروب مانده با حسين و محمد سوار شدم به درهء خوبى رفتم كه آبشارهاى فراوان داشت . دو زربه كبك هم برخاست . تيرى نينداختم . جاى باصفائى بود . از راه بدى سرازير به ده حسنآباد شدم . از آنجا به روى ده آمدم . تا غروب مه و ابر بود . شكارى نكردم . دو ساعت به غروب مانده به روى ده رسيديم . در زير چادرها علف زياد جهت گل بودن زمين ريختند . باز چارهء رطوبت نمىشود . روى ده درهاى است ، آب خوبى دارد . رودخانهء خوبى جارى است . آب آن به شاهرود الموت مىرود .
جمعه يازدهم - صبح كه بيدار شدم دستم از شدت رطوبت درد گرفته بود .