تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
خدا رحم كرد . الحمد لله سلامت رسيديم .

مرحمتى شاه براى عز الدوله

روز پنجشنبه هفتم شهر ذيحجه - بعد از ناهار محمد آقا و عباس قهوه‌چى از شهرستانك رسيدند . ديروز اردوى همايونى وارد شهرستانك شده بود . از جانب سنى الجوانب همايونى يك تن‌پوش با دو اسب يكى كره كه سابقا در سفر مرحمت شده بود ، ديگرى اسب سوارى با برات هزار تومان انعام به حضرت و الا مرحمت شده بود . هنوز معلوم نيست كى مراجعت به شهر خواهند كرد . الحمد لله تماما سلامت هستند . روز سه‌شنبهء گذشته ابو الحسن خان با دائى جانم از اردو آمدند و به شهر رفته سه روز ديگر مراجعت خواهند كرد . ديروز دو كلاغ زدم . هوا خوب است .

اسب و قمچى

عصر دوشنبه 11 شهر ذيحجه - چهار ساعت به غروب مانده در درشكه نشسته رو به شهر روانه شديم . دو ساعت و نيم به غروب مانده منزل نصير الدوله وعده داده بودم ، در سر ساعت آنجا رسيدم . يك ساعت در آنجا توقف شد بعد به منزل رفتم . چند عريضه جهت اردو نوشتم . شب منزل ميرزا على اصغر خان به سر بردم . صبح به ميدان رفتم . حضرت مستطاب و الا آقاى نايب السلطنه تشريف داشتند . فوج خوى تازه وارد شده بود . تا دو ساعت از دسته گذشته در ميدان بودم . بعد مراجعت به منزل شد . بسيار كاغذ نوشته شد . عصر اميرزاده محمد ميرزا اينجا تشريف داشتند . يك ساعت و نيم به غروب مانده با ميرزا نصر الله در درشكه نشسته رو به شمران روانه شدم . در بيرون دروازه اسب كالسكه ايستاد و بنا را به گه‌گيرى گذاشت . مختصر هرچه فن به كار رفت سودى نبخشيد . كريم كالسكه‌چى به شهر رفت تا از خانهء نصير الدوله اسب بياورد . آنجا هم نصير الدوله نبود . تا غروب معطل شديم . از قضا نظر كه اسب سوار بود جلو رفته بود . يك اسب كالسكه هم پيدا نشد كه كرايه كنيم و برويم . نه اسبها مىروند نه روى مراجعت به شهر را داريم . يك اسب كالسكه نمىرفت ولى ديگرى مىرفت . تا وقت مغرب در صحرا معطل شديم تا كالسكهء آقاى نايب السلطنه رسيد . از من پرسيدند چرا ايستاده‌اى . عرض كردم اسبها نمىروند . فرمودند جديد هستند ؟ عرض كردم دو سه سال است به كالسكه بسته شده‌اند . فرمودند چطور به شهر مىروى عرض كردم پياده . بعد از فرمايشات زياد به كالسكه‌چيهاى خودشان حكم كردند كه كمك كنند و كالسكه را حركت بدهند . خدائى شد كه اسب حركت كرد . هردو كالسكه‌چيهاى حضرت و الا بنا كردند قمچىزدن . اسب از ترس قمچى راه افتاد . چند گردش در حضور آقا كالسكه را دادند . بعد فرمودند حال سوار شو . من در اول از ترس كه مبادا اسب لگد بزند نمىگذاشتم اسب را قمچى بزنند . ولى به حكم بسيار قمچى به اسب زدند و از قضا لگد هم نزد . من نشستم و چند قمچى ديگر هم به اسبها زدند روانه شدم . آقاى نايب السلطنه از عقب آمدند . تا دم استخر من جلو بودم . آنجا حضرت