و الا و آقاى عماد السلطنه با شاه ، پلنگ خان و دو نفر آدم ميرشكار رفتند . من محض خوردن دوا ماندم . شش ساعت به غروب مانده تشريف آوردند با يك قوچ پنج سال بسيار چاق . قوچ را به يك تير با تفنگ همايونى شكار فرمودند . ديگر نه شكار ديده شد و نه تير انداختند . ذات همايونى شكار تشريف برده بودند . بعد از مراجعت شكار را به حضور فرستادند . اعليحضرت همايونى زياده تعريف فرمودند و شكار را فرستادند كه خودت زحمت كشيده [ اى ] خودت بخور . شب ابو الحسن خان و دائى جانم آنجا بودند .
چهارشنبه 20 - گنهگنهء زيادى خوردم . مجددا سه ساعت و نيم به غروب مانده نوبه كردم . سختتر از پريروز بود . خان نسقچىباشى اينجا تشريف آوردند . عباسقلى خان داماد مجد الدوله عصر آمدند آنجا . تا غروب به صحبت گذشت .
پنجشنبه 21 ذيحجه - صبح دو ساعت از دسته گذشته سوار اسب قزل شدم .
در گلهكيله ايستادم . سه ساعت از دسته گذشته ذات اقدس همايونى تشريف آوردند ، با حضرت و الا قدرى صحبت شكار را پرسيدند . بعد از عقب آمديم . هوا خوب بود .
گرد و خاك كمى بود . در چمن كوچك ناهار صرف شد . از راه قله سربالا شديم .
شكارى پيدا نشد . آقاى عماد السلطنه در گلهكيله يك كبك بزرگ در هوا زدند . قله بسيار تماشا داشت . از قله كه سرازير شديم گرد و خاك زياد شد . مختصر بسيار گرد و خاك خورديم . ديگر ابرو و چشم و زلف پيدا نبود . تمام خاك بود . در پائين پيازچال ذات همايونى به چاى پياده شدند . از آنجا حضرت و الا مرخصى خواسته آمديم . پنج ساعت به غروب مانده در تجريش پياده شديم .
فيل بزرگ
جمعه سلخ شهر ذيحجهء 1305 - صبح در كالسكه نشسته نزديك سفارت انگليس آقاى عماد السلطنه تشريف آوردند به اتفاق به شهر رفتيم . امروز اعليحضرت همايونى رسما جهت تعزيهخوانى به شهر وارد مىشوند . خيابان باصفا بود . تمام را آبپاشى نموده بودند . سه ساعت از دسته گذشته به خانهء والده حضرت و الا پياده شديم . ناهار مختصرى سوار شديم . با لباس تمام رسمى رفتيم توپخانه . بسيار در آفتاب و سايه معطل شديم . پنج ساعت از دسته گذشته رفتيم . چهار ساعت به غروب مانده ذات همايونى تشريف آوردند . سه ساعت تمام در سر اسب در ميدانگاهى در سايهء دروازه معطل شديم . آفتاب مفصلى خورديم . امروز فيل بزرگ را من ديدم . بسيار بزرگ است . سه ساعت به غروب مانده منزل رفتيم چاى خورده در درشكه نشسته رو به شمران . غروب وارد منزل شديم . الحمد لله خوش گذشت .