رفتن ، يك ربع مراجعت ، نيم ساعت توقف در حضرت عبد العظيم ( ع ) . در خيابانهاى شهر هم خيال كشيدن راهآهن اسبى دارند و همينطور شمران را خيال دارند بكشند .
شهر ذيقعده در تجريش 1305 .
شلوغى راهآهن - كتك خوردن فرنگى
صبح دوشنبه 27 - نواب عليهء عاليه عزيز الدوله اينجا تشريف آوردند . تا عصر تشريف داشتند . سه ساعت به غروب مانده به اتفاق تولوى خان و اميرزاده محمد حسن ميرزا به شهر رفتيم . يك ساعت و نيم به غروب مانده به منزل رسيديم . شب در منزل ميرزا على اصغر خان به سر رفت . شب مكرر دل من درد گرفت الحمد لله به صبح نكشيد .
صبح رفتم منزل كاغذجاتى كه رسيده بود جواب نوشتم . دو ساعت به غروب مانده منزل احتشام الملك رفتم . راهآهن اين روزها از كثرت آدم اطاقى را كه قرار گذاردند بيست و پنج نفر آدم بنشيند صد نفر به شماره مىنشينند . روزى پانصد تومان ، شش صد تومان عمل مىكنند و بسيارى از مردم رفتهاند . مشتريها بطورى فرنگيها را اذيت كردهاند و تمكين نيستند كه چه بنويسم . در ميان راهآهن يك مرتبه صداى يا على از هزار نفر آدم برمىخيزد فرنگى متوحش مىشود . چند نفر ارمنى در ميان راهآهن سيگار كشيده بودند نفرى يك قران جرم گرفتند . چند نفر مشدى چپق كشيدهاند و فرنگى آمده كه حرف بزند چند كشيده پىدرپى خورده است . فرنگيها بسيار تمكين مشديها شدهاند . به همه كس مىتوانند حرف بزنند الا به مشديها . دم راهآهن مثل وقتى است كه تعزيه تمام شده و مردم مىخواهند بيرون بروند همانطور هست . من هنوز نرفتهام گذاشتهام تا قدرى خلوت شود .
شنبه 2 ذيحجه - صبح سه پرىشهرا كه مرغ انجيرخور باشد در باغ به سه تير زدم . چهار ساعت به غروب مانده در ركاب نواب عليه و محمد حسن ميرزا و جناب ميرزا آقا مختصرا با سه چهار نوكر سوار شديم رو به امامزاده داود ( ع ) . شب بسيار دير منزل رسيديم . در بين راه يك كلاغ سواره در هوا زدم . شب را در عمارت به سر برديم . فاطمه سلطان خانم آنجا بود . از همه اسباب آسوده بوديم . شب سرد بود .
روز يكشنبه 3 - بعد از ناهار پنج ساعت به غروب مانده رو به تجريش سوار شديم . راه سختى دارد و بسيار طولانى است . يك گردنهء خاكى دارد كه تا زانوى آدم در خاك فرومىرود . بسيار راه زيادى است . دو ساعت از شب دوشنبه گذشته وارد تجريش شديم . خيلى خسته شده بودم .
صبح دوشنبه چهارم شهر ذيحجه - صبح زود محض نوشتن كاغذ به شهر رفتم .
دو دستخط از اردوى همايونى رسيد . الحمد لله سلامت هستند . فردا يا پسفردا به شهرستانك تشريف مىآورند . كاغذجات ديگر را نوشتم . شب بسيار گرم بود هيچ خوابم نبرد . درشكه را كه چندى است دادم درست كنند امروز عصر آوردند . اسبهاى نصير الدوله را بستم و سوار شده رو به شمران رفتم . در توى جلوخان اسبهاى نصير - الدوله گهگيرى بزرگى كردند . تا شمران چند مرتبه گهگيرى كردند . خيلى مىترسيدم ،