تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
حضرت و الا با كالسكه تا دم دروازه تشريف بردند . آقاى عماد السلطنه و اميرزاده محمد حسن ميرزا هم تشريف داشتند . رو به رسونون « 1 » كه از محال لواسان است و شكارگاه خوبى است روانه شديم . هوا بسيار ملايم و خوب بود . تا حكيميه شكارى بدست نيامد . در حكيميه ناهار صرف شد . هوا بسيار خوب بود . بهرام على بك را جلو فرستاديم كه منزل تهيه كند . دو ساعت توقف شد ، بعد سوار شديم . راه به تپه‌ماهور افتاد . طرف شمال برف بود . طرف جنوب بىبرف [ بود ] و گل بسيار داشت . راه به شدت سخت بود . چند گردنهء بلندى بود ، رد شده دو ساعت به غروب مانده وارد رسونون شديم . اسب اعوجى بسيار اذيت كرد . شب به خوبى گذشت . آقاى عماد السلطنه يك پرت شكار فرمودند . يك كبك تك ديده شد به در رفت . شب هوا سرد بود . صبح دوشنبه سلخ شهر جمادى الاولى 1305 - امامزاده طاهر را زيارت كرده سر بالا شديم . برف زياد بود . بعد از طى شدن راههاى سخت يك زربه كبك ديده شد . يك تير حضرت و الا در هوا انداختند نخورد . كبكها در تپه جلو افتادند . اين تپه جز يك سنگ كوچك تمامش برف بود . كبكها دور سنگ استراحت كردند . من و آقاى عماد السلطنه ، حسين خان از رودخانه گذشته سربالا شديم . بسيار سربالا . در ميان برف زياد طى شد تا به مقصد رسيديم . كبكها خوابيده بودند . نزديك شديم من نفس - زنان تيرى انداختم نخورد ، بلند شدند . آقاى عماد السلطنه يكى را در هوا در كمال خوبى زدند . باقى ديگر رفتند . ديگر كبك ديده نشد . ناهار در منزل صرف شد . بعد از ناهار متفقا سوار شديم . دو سه زربه كبك ديده شد ، ولى به تير انداختن نرسيد . در مراجعت حضرت و الا يك كبك نر بسيار بزرگ شكار فرمودند . امروز صبح آقاى عماد السلطنه اسبشان از يك سرپائينى سرخورد ، خيلى خدا رحم كرد . تولوى خان زمين مختصرى خورد . امروز محمد حسن ميرزا يك تير انداختند ، خيلى هنر بود . عصر در منزل يك كنه محمد حسن ميرزا شكار فرمودند . بسيار اميدوار از حضرت ايشان شديم . شكار مفصلى هنوز نشده است . الان در زير كرسى نشسته اميرزاده دستور العمل تخم‌مرغ را مىدهند كه امشب طبخ حضورى فرمايند با شكار مختص خود . زياده مطلبى نيست .

در كوههاى كمرد

صبح سه‌شنبه غرهء شهر جمادى الاخرى - هوا ابر بود . قدرى سرد هم بود . سوار اسب كرنگ شيدا شدم . رو به كمرد روانه شديم . يك گردنه طى شد . راه برف داشت . به بغلهء آفتاب‌رو رسيديم . من و محمد جلودار از بالاتر مىآمديم ، چند كبك از جلوى من برخاست . خيلى هم پياده رفتم . آخر الامر بلند شدند . حضرت و الا از خيلى پائين مىآمدند . قدرى رفتيم ، يك بار محمد جلودار مرا صدا كرد كه چند دانه شكار آرغالى سربالائى مىدوند نگاه كن . من بعد از مدتى ديدم كه قريب ده دوازده تا رو به بالا مىروند . من از قضا نه گلوله داشتم و نه چهارپاره . اگر بود تيررس بودند . گمان
هامش
( 1 ) - اكنون رسنان گفته مىشود . در صفحهء 154 هم « رسنان » نوشته است .