اين حالت كه يك طرف ران نداشت . تازى را خسته كرده بود . بقدرى روباه بازى به سر تازى بيچاره درآورد كه چه بنويسم . بالاخره روباه از رفتن بازماند . خيلى افتاده شد ، ولى باز سه پا سه پا مىرفت . من و دائى جانم پياده شديم . هر دو كمك به تازى كرديم . با ته تفنگ روباه را نگاه داشتيم تا سوارها رسيدند . روباه باز مىخواست در رود . آقابك و محمد روباه را خفه كردند . خيلى تازى هنر كرد و خوب شكارى كرد . هيچ وقت يك تازى روباه را نمىگيرد . خوب تازى بود روى على خان را سفيد كرد . خيلى تماشا داشت . از آنجا روانه شديم . از يك جوى عليمردان خواست اسبش را بپراند اسب غلطيد و از گردن به زمين خورد . عليمردان بطورى از روى گردن اسب خورد زمين كه از خنده همگى رودهبر شديم . در آب انبارهاى معتبر اينطور معلق نميتوان زد كه اين زد . شرح آن از تحرير بيرون است . چند طرقه آقاى عماد السلطنه زدند . يك نازى حضرت و الا در هوا در كمال خوبى زدند . روباه ديگرى درآمد ، تازى از خيلى دور عقب كرد كه چشم ما نمىديد . محمد رفت عقبش از دور كه مىديديم چند سر به روباه زد . ولى روباه خود را به سوراخ رسانيد ، جان به در برد . ديگر شكارى نشد . از خرگوشهاى آن روز چيزى ديده نشد . غروب وارد شهر شديم . خوب روزى بود . به حمد الله خوش گذشت .
شيخ عيسى - نصير الدوله
روز جمعه 15 شهر ربيع الثانى - از صبح مهمان نصير الدوله بوديم . يك آخوندى بود از معروفين اسمش شيخ عيسى بود . خدا گواه است كه تا غروب از دست او بقدرى خنده كرديم كه حد و حصر نداشت . هركه را تصور كنيد تقليدش را درمىآورد كه صدا و حركاتش و الفاظش هم آنطور بود كه او بود . تقليد تمام روضهخوانها را مىكرد كه هيچ تفاوت نداشت . اگر شخصى در پشت اطاق بود خيال مىكرد كه تمام آنها در اطاق حضور دارند . هيچ همچنين آدمى نمىشود ، خلقت ديگرى است . آدم كه اينطور نمىشود . كسى جز آقاى عماد السلطنه و پسر ميرزا عبد الله و ميرزا آقا نبود . به حمد الله خوش گذشت . نصير الدوله جوان خوب با علمى است . بسيار بسيار خوب شخصى است .
يك ساعت به غروب مانده مراجعت شد .
اعتقاد زنها به آب اندرمان
يوم دوشنبه 19 شهر فوق - صبح به اتفاق آقاى عماد السلطنه و اميرزاده محمد حسن ميرزا سوار شديم . روز پيش حضرت و الا به جهت شاهزاده ملكآرا قرار سوارى را گذارده بودند . قدرى كه از دروازه بيرون رفتيم به شاهزاده ملكآرا ملحق شديم .
به طرف آب اندرمان كه زنها اعتقاد كلى به آن آب دارند مىرفتيم . اميرزاده محمد ميرزا هم بود . هرچه زيادتر تفحص كرديم كمتر يافتيم . مختصر هيچ چيز پيدا نشد مگر چند نازى ، آنها هم از دور برخاستند . نزديك آبى ناهار افتاديم ناهار خورديم . بعد از ناهار سوار شديم . هيچ چيز پيدا نشد . آن دست حضرت عبد العظيم شكار بهتر داشت