الدوله بود . تا بعد از ظهر مشغول بعضى كارها بودم . مجلس در بيرونى منعقد شد .
تا عصر در حياط خلوت آقا ميرزا آقا حبس بودم ، جهت آنكه يك حياط كوچكى است خيلى تنگ و تاريك . الحمد لله خوش گذشت ، 1305 .
شكار اطراف نجفآباد
سهشنبه 31 شهر ربيع الاول - با امروز سه شبانهروز است كه باران مىآيد و خيلى اسباب اطمينان شده است . ديروز در حياط اندرون من يك مار كشتم . تا حال قريب ده پانزده مار از اين خانه گرفتهايم . همه يك قد به قدر دو وجب مىشود ، بزرگتر نيست . از زير عطاء الله ميرزا درآمد . ديشب منزل آقاى عماد السلطنه بودم . محمد حسن ميرزا هم بود . بسيار خوش گذشت . زياده مطلبى نيست نوشته شود ، قهرمان .
جمعه 24 - هوا سرد شده است . كرسى گذاشته شده است . ديشب آب در ميان حياط يخ بست . هيچ مطلبى نيست .
يكشنبه 26 شهر فوق - صبح به عزم شكار سوار شديم ، از دروازهء حضرت عبد العظيم بيرون رفتيم . از نجفآباد كه رد شديم از دور شاهزاده ملكآرا نمايان شد . هيچ شاهزاده ملكآرا نگفته بودند كه فردا سوار مىشوم . قضا اينطور كرد . بعد رسيدند ، محمد ميرزا هم بود . به طرف كوههاى بىبى شهربانو رفتيم . يك خرگوش حضرت و الا شكار فرمودند . يك خرگوش ديگر درآمد سالم بهدر رفت . دو تيهو بودند .
آقاى عماد السلطنه يك تير در هوا انداختند نخورد . در لب جوئى به ناهار افتاديم ، ناهار صرف شد . بعد از ناهار سوار شديم . از دور چند اردك نمايان شد . در ميان گندم كه آب بسته بودند نشستند . قدرى كه نزديك شديم پياده شديم . خيلى نشسته بودند . تفنگها را حاضر كرديم كه يك بار بلند شدند . تفنگها بدست خشك شد . بعد اردك زياد در هوا نمايان شد . من يك تير در هوا انداختم نخورد . كبوتر هم زياد بود . پرت زيادى هم بود . يك خرگوش درآمد حضرت و الا با آقاى عماد السلطنه چهار تير پى هم انداختند ، خرگوش معلقى خورد و بلند شد دويد . من عقب كردم كه از پشت سر اسب حضرت و الا ملكآرا دررفت و به من رسيد . من ايستادم خرگوش از نظرم ناپديد شد . افسوس خوردم . من مىگشتم كه محمد ميرزا صدا كرد كه خرگوش . من و بهرام على عقب كرديم يك تير انداختم نخورد . آقاى عماد السلطنه يك آلافاخته شكار كردند . خرگوش ديگرى درآمد ، مفت بهدر رفت . كلاغ زيادى بود . قريب ده بيست هزار كلاغ بود . چايى صرف شد . نماز را بجا آورديم . آقاى عماد السلطنه يك پرت زدند . محمد ميرزا هم يك پرت زد . در زمين گندم بود ، آب بسته بودند . ميرآخور شاهزاده ملكآرا رفت كه پرت را بياورد از اسب به زير آمد در ميان گلها كه پرت را بردارد اسب به هواى اسبهاى ديگر دررفت . ميرآخور دستش به دهنه بود خواست كه اسب را ول ندهد اسب او را در ميان گلها خوابانيد . تمام لباسش گل شد . خيلى خنده كرديم . ملكآرا مىفرمودند كه با اسب رفت كه گل نشود الحمد لله كه نشد ! خيلى بامزه بود . ديگر شكارى نشد . يك ساعت و نيم از شب رفته وارد منزل شديم . هوا