آقاى عماد السلطنه يك قمرى زدند . چند نفر از نوكرها قدرى بدحالاند . با امشب دو شب ديگر بيرون هستيم . آقا حسين و على اكبر خان پيشخدمت عماد السلطنه تب كردند .
زيادتر نوكرها ناخوش هستند . نوزده نفر ناخوش هست . هردو نوكرهاى عماد السلطنه ناخوش شدند . يك نظر تنهاست و ما دو نفر . حضرت و الا عصر به حمام تشريف بردند ، من نرفتم . دو چشمه آب از جلوى چادر ما مىگذرد . پر بزرگ نيستند .
گلندوك
صبح روز يكشنبه 23 ذيقعده - هوا ابر بود . يك بلد از افجه به جهت شكار كبك برداشتيم رو به راه نهاديم . هرچه بلد گفت اينجا كبك است و ما گرديديم پيدا نشد .
يك خرگوش برخاست دو سه تير انداخته شد نخورد . در اين سى روز اين خرگوش اول است كه ديديم . اين مرد بلد نبود ، نابلد بود . به جاده افتاديم . جاده پر گرد و خاك بود . خيلى شبيه با جادهء راه سلطنتآباد بود . از چند دهات گذشتيم تا به ده گلندوك رسيديم . سرچشمه و حوض پياده شديم . چند تخت به جهت چادر داشت . از ده چند خربوزه و هندوانه آوردند . رسيده نبودند . ناهار خورديم . بعد از ناهار خواب كمى كردم . عصر هندوانه خوردم . آقاى عماد السلطنه يك سبزقباى بزرگ زدند . عصر تفنگ برداشتم يك سبزقبا زدم . سبزقباى زيادى دارد . پنج سبزقبا به يك تير زدم .
يك سبزقباى ديگر هم زدم . چقدر سبزقبا بوده است كه به يك تير پنج عدد افتاده است .
يك سبزقبا آقاى عماد السلطنه در هوا زدند . غروب افراسياببك از اردوى همايونى آمد . چند روز بعد از رفتن ما تولوى خان به شهرستانك پيش حاجب الدوله رفته بود .
افراسياببك مىگفت هنوز در امامه پيش حاجب الدوله است . بعضى از ناخوشها امروز نوبه كردند . احوال على اكبر خان خيلى بد بود . ديشب حضرت و الا مرخص فرمودهاند كه سحر برود به شهر . الان يك ساعت و نيم از شب گذشته است كه در چادر نشستهام و مشغول نوشتن اين روزنامه هستم . آقاى عماد السلطنه كتاب روضة الصفا مىخوانند .
امشب شب آخر سفر است ، وداع بايد كرد . هوا ابر است و گرم . گاهى نسيم كمى مىآيد . تا هواى فردا شب شمران چه باشد . نواب عليه در تجريش تشريف دارند .
صداى آب كمى مىآيد . جاى صداى موج دريا خالى است كه گوش را كر كند .
انگور سوهانك
دوشنبه 24 شهر ذيقعده - صبح سوار اسب كرنگ شدم . جمعيت به اردو بسيار مىرفت . از گردنهء قوچك سربالا شديم . هرچه گشتيم كبكى پيدا نشد . آفتاب گرم بود . من و محمد على خان پائين جاده بوديم . نزديك سوهانك دم يك باغ يك زن نشسته بود ، گفتم قدرى انگور بيار . رفت آورد . گفت شاه مىآيد . گفتم هم الان . گفت دروغ نگوئى . گفتم من از اردو مىآيم ، الان شاه در لشكرك مشغول شكار است ، از اينجا رد مىشود . گفت من يك « تفت » بگيرم شاه مىرسد . گفتم تمام نكرده مىرسد . يك خوشه انگور ديگر داد و رفتيم . درب خانهء شاهزاده خانم پياده شديم . شاهزاده خانم به