تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
عدد از جلوى من بلند شد ، اولى كه بلند شد من تفنگ را قراول رفتم دور شد ، نينداختم . دومى كه بلند شد به فاصلهء ده قدم زدم . يك جفت هم از جلوى آقاى عماد السلطنه برخاست . يكى را زدند ديگر شكارى نشد . مراجعت كرديم . شب هواى خوبى داشت . على كه از لاويج برنج به شهر برده بود امروز آمده است ، كاغذها را رسانيد . نوشته بودند كه ميرزا تقى خان هنوز ناخوش است .

بستنى تمر

روز دوشنبه 17 - صبح اطراق بود . از بس‌كه چادرها تر بودند مانديم كه چادرها آفتابى بخورند خشك شوند . ناهار خورديم . بعد از ناهار خوابيدم . عصر حضرت و الا با آقاى عماد السلطنه و عبد الله خان رفتند به اين دره كه رودخانهء بلده مىرود . من نرفتم . قدرى بستنى تمر خوردم . با على خان رفتم گشت . يك كلاغ زدم برگشتم . حضرت و الا تشريف آورده بودند ، هيچ شكارى نفرموده بودند . قدرى كه گذشت با آقاى عماد السلطنه رفتم آن دست رودخانه به شكار بلدرچين . موسى خان بلده‌اى آن هم آنجا مشغول شكار بلدرچين بود ، دو طوله داشت . بد نمىگشتند . سه بلدرچين آقاى عماد السلطنه زدند ، سه عدد هم آنها دادند . با شش عدد بلدرچين برگشتيم . امروز كاغذ به جهت شهر نوشتيم داديم على ببرد . چهار بچه بلدرچين هم گرفتيم خيلى كوچك است . شب هوا خنك بود . شب ماهى قزل‌آلا « * » خورديم .

لغات مازندرانى

سه‌شنبه 18 - صبح سوار شديم به طرف دره‌آرود روانه شديم . از ده كليك رد شديم . يك ميدان كه آمديم به ده كمر رسيديم . آفتاب‌گردان را در جاى خوبى جلوى رودخانه زديم . من سواره در ميان اسپرسها مىگشتم . آقاى عماد السلطنه در ميان تپه‌ها مىگشتند . كبك زيادى ديدند ، دو تير انداختند هيچ كدام در نرفت . من رفتم على اكبر خان را گفتم رفت پيش عماد السلطنه . خودم رفتم خدمت حضرت و الا . فرمودند كه من نمىآيم شما برويد . من برگشتم يك دره بود ، از ميان آن دره سربالا شديم . در ميان دره كبك نديدم . از بغله رفتم بالا ، قدرى كه رفتم ديدم قريب سه زربه كبك راه مىروند . من را كه ديدند سرپائين شدند . من پياده شدم جلوى اسب را گرفتم رفتم سر كبكها . چون در بلندى بودم و كبكها پائين بلند شدند يك تير در هوا انداختم نخورد . ده دقيقه كبك بلند مىشد . كبكها پخش شدند . رفتم رسيدم به عماد السلطنه . به اتفاق عقب كبكها رفتيم ، پيدا نشدند . برمىگشتيم كه يك كبك از جلوى عماد السلطنه برخاست در هوا زدند . كبك درشتى بود . فره نبود . آمديم ناهار خورديم . بعد از ناهار خوابيديم . سه ساعت به غروب مانده سوار شديم . عقب كبكهاى صبحى خيلى گرديديم پيدا نشد . آمديم بجاى صبحى يك زربه كبك ديده شد . يك دانه نرش را حضرت و الا زدند . يك دانه ديگر هم آقاى عماد السلطنه زدند . آن هم درشت
هامش
( * ) اينجا و در موارد ديگر به تداول محلى قزل‌لاله نوشته است . ( ا . ا . )