تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
بود . ديگر پيدا نشدند . آمديم منزل . كمررود جاى خوب باصفائى است . كمر ده بزرگى است . اين رودخانه آبش خيلى تعريفى است . در همهء نور هيچ اين‌طور آب نيست . معروف است در ميان آبها . عوض آن دو سه روز كه در سوله‌ده و ايزده بوديم آب خوب نخورديم اينجا مىخوريم . آب اين رود به تعريف درنمىآيد . الان يك ساعت از شب گذشته است كه در چادر نشسته‌ام . هواى خوبى است . جاى پشه‌هاى طهران خالى است كه به سر و صورت آدم بريزند . آقاى عماد السلطنه نشسته‌اند مشغول تدارك فردا هستند . لغتهايى كه على اكبر خان پيشخدمت آقاى عماد السلطنه مىگويد اين است : « خو » يعنى خوب . يك نان و « پارى » يعنى يك نان و نصف . « كله‌قرشه » است يعنى كله فرورفته . تان ، مان . « سركل » يعنى سرباز . « بگوم » يعنى بگويم . « تقره زدم » يعنى تقلا كردم . « دير » يعنى دور . « قرچنانده » يعنى قلوه‌كن شده است .

نان ، نان ، ناخوشى

چهارشنبه 19 شهر ذيقعده - صبح وقت نماز برخاستم نماز كردم . ده دقيقه به دسته مانده سوار شديم رفتيم بجاى كبكها . چند دانه فره بلند شد . يك دانه حضرت و الا در هوا زدند خورد زمين . حضرت و الا تشريف بردند كه بگيرند ، از زير دست حضرت و الا دررفت آمد ، نزديك چادرها دم آسياب افتاد . آقاى عماد السلطنه آمدند گرفتند . يك نفر شكارچى در آنجا پيدا شد ، به حضرت و الا عرض كرد كه در اين دره كبك فراوان است . حضرت و الا همراه شكارچى تشريف بردند . خيلى راه رفتيم كبك پيدا نشد . تا نزديك يك كمر در روى سنگها كبك زيادى نشسته بودند . حضرت و الا يك دانه زدند رفت آن دست دره افتاد . فضل الله شكارچى رفت سرش را بريد . كبك درشتى بود . كبكها پخش شدند . دو كبك در بالاى آن كمر نشسته بودند ، بالاى كمر خاك بود سنگ نداشت من رفتم عقب آن . اسب از رفتن باز ماند . پياده شدم خيلى پياده رفتم به تيررس نرسيدم . از دور انداختم نخورد . برگشتم قدرى بالاتر رفتيم ، ديگر نشد . مراجعه به همان‌جا كبكها ديده شدند . آقاى عماد السلطنه يك تير انداختند نخورد . ديگر ديده نشد . دو ساعت و نيم از دسته گذشته وارد منزل شديم . ناهار خورديم . بعد از ناهار خوابيدم . چهار به غروب مانده بيدار شدم . ساعت سه آقاى عماد السلطنه پياده تشريف بردند به شكار كبك با فضل الله شكارچى ، غروب مراجعت فرمودند . دو كبك در هوا زده بودند و يكى در زمين . چند روز بود كه در لب دريا نوكرها نان گيرشان نمىآمد . يك‌بار كه به شانه‌زر و بلده رسيدند به نان و خيار و زردآلو رسيدند ، هرچه توانستند خوردند و به اين كمررود كه رسيدند يكى يكى پس‌افتادند و الان چند نفرشان ناخوش شدند . اسامى ناخوشها : محمد تقى بك ، هومان خان ، رحيم آبدار ، عليمردان ، افراسياب بك ، بابارضا ، على اكبر خان ، حكيم باشى دنده‌اش فرورفته ، عبد الله فراش ، اكبر فراش . اين چند نفر ناخوش هستند . من قدرى پايم درد مىكند . همه روزه دارچين مىخورم . شام كتلت و سوپ و كباب كبك خوردم ، و السلام .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 139 | قهرمان ميرزا عين السلطنه