تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
بلدرچينهاى صبحى . خيلى راه بود . باران كمى هم مىآمد . هيچ بلدرچين پيدا نشد و همه لباسمان تر شد . برگشتن سربالائى هم بود ، باران مىآمد . قريب نيم فرسنگ راه بود . غروب برگشتيم ، خيلى خسته و مانده شده بوديم . وقتى كه رسيديم گفتند چهار خوك بزرگ با شش بچه در اين نزديك آمده بودند با گاو و ماديانها چرا مىكردند . حضرت و الا نتوانستند پياده تشريف ببرند سوار شده بودند . خوكها اول از جاى ديگر مىرفتند . حضرت و الا به آنجا تشريف بردند ، خوكها به جاى ديگر رفتند . شب باران مىآمد چادرها تر شدند . فردا در اينجا هستيم تا چادرها خشك شوند و خستگى مالها در شود . شب خيلى سرد بود ، آتش مىچسبيد . اين خوكها هم از دست به در رفتند . انشاء الله فردا عصر شكار خواهد شد .

« جيگو » خروس اخته

شنبه 15 - صبح هوا سرد و مه بود . ديشب از همه طرف چادر ما آب آمده بود . يك سار زدم . ناهار خورديم . صبح خوابيده بودم بعد از نماز نخوابيدم . چهار به غروب مانده قرقچى پدرسوخته آمد گفت در اين قرق « پرتاس‌بان » بقدرى قرقاول و خوك و خرس هست كه حساب ندارد . گول او را خورديم . سوار اسب كه شديم بارش سرگرفت . قدرى رفتيم يك روباه درآمد در ميان درختها گم شد . خيلى سربالائى رفتيم و باران بيخودى خورديم . يك گنجشك هم برنخاست . با كمال خستگى و ترى برگشتيم . به قول جمشيد بك مرده‌شور پس گردنش را ببرد . با اين لباس تر در اين چادر تر نشستيم و جميع اسبابها را دور ديرك جمع كرديم و خودمان هم لب ديرك نشستيم شام خورديم . آقا حسين « جيگو » خروس اخته درست كرده بود تا لحافها تر شدند . اين‌جا خيلى شبيه به خورت‌رودبار است . اهل ده مىگفتند يك ماه است كه هوا به همين طريق است . خيلى بدجائى است . خوكهاى ديروزى امروز نيامدند .

حمام حكومتى

يكشنبه 16 ذيقعده - صبح زود سوار شديم به طرف بلده روانه شديم . همه چادرها خيس آب بود و همه گل شده بودند . راه ساخته بود . هوا مه بود ولى نمىباريد . خيلى سرد بود . جاده قدرى گل داشت . گردنهء خيلى بلندى بود . اسم گردنه پرتاس‌بان بود . زغال مىبردند . قريب دو ساعت تا سر گردنه كشيد . سر گردنه آن دست نور آفتاب بود و اين دست كجور مه و ابر بود . از گردنه سرازير شديم . شكارى نبود كه بشود [ زد ] . در سر يك چشمه پياده شديم ناهار خورديم . صبر كرديم تا بارها رفتند . چهار به غروب مانده سوار شديم ، چهل دقيقه كشيد تا به بلده رسيديم . در يك باغ آفتاب‌گردان زدند . در لب رودخانه چادرها را زدند . حمام خبر كرده بوديم ، يك ساعت بعد به حمام رفتيم . حمام حكومتى بود . خوب حمامى بود . از حمام كه بيرون آمديم با آقاى عماد السلطنه رفتيم آن دست رودخانه به شكار بلدرچين . بلدرچين زيادى ديده شد . چند تير هم انداخته شد شكار نشدند . در زمين علف صداى بلدرچين مىآمد ، رفتيم در آن ميان دو