قدرى گرم شد . خيلى راه رفتيم تا به منزل رسيديم . در زير درخت بيد بزرگى افتاديم .
باد خوبى مىوزيد . هوا سرد بود . راه امروز بد راهى بود . جميع نعلهاى اسبها افتادند .
آقاى عماد السلطنه يك زاغچه سواره در هوا زدند . بنه دو ساعت به غروب مانده ، آن هم تكتك و يكىيكى رسيدند . همه راه را گم كرده بودند . نزديك غروب آقاى عماد السلطنه تنها رفتند گردش ، دو بلدرچين شكار فرموده بودند . هوا مه شد و خيلى سرد [ و ] بىپشه [ بود ] . اهل ده مىگفتند كه شبها خوك در اينجا گلهگله مىآيد . تفنگها را چهارپاره پر كرديم . شب خيلى خسته بودم و خيلى خوابم مىآمد ، دراز كشيده بودم نزديك به خواب رفتن بودم كه يك بار صداى پيادهها بلند شد كه خوك . چند پياده اول شب گفتيم در آنجاها كشيك بكشند . هروقت بيايند خبر كنند . صداى آنها بلند شد . من و آقاى عماد السلطنه و هردو على اكبر خانها با چشم پرخواب رفتيم رسيديم به پيادهها . خوكها را سگها به كوه برده بودند . قدرى معطل شديم ، ديگر خوك درنيامد برگشتيم . حضرت و الا شام ميل فرموده بودند . رفتيم شام خورديم و زود خوابيديم . هوا خنك و بىپشه بود . خوابى كه ديشب نشده بود امشب تلافى درآوردم . امروز هشت ساعت راه آمديم يك ساعت و نيم در ناهارگاه معطل شديم . شش ساعت و نيم درست راه آمديم . شش فرسنگ مىشد . و السلام .
هزارخال - شانهزر
جمعه 14 - صبح سوار شدم ، قدرى كه رفتيم به دم بغلهء كوه رسيديم . بلد راه گفت كه در اين كوهها كبك خيلى است . سربالا شديم ، قدرى كه رفتيم نصر الله خان اميرآخور گفت كبك ديدم در سربالائى مىدويدند . من و آقاى عماد السلطنه پياده شديم خيلى سربالائى دويديم . من قدرى جلوتر از عماد السلطنه بودم . كبكها را ديدم ، تفنگ را قراول رفتم كه آقاى عماد السلطنه صداى تفنگشان آمد . يكى افتاد . كبكها بلند شد . دو زربهء بزرگ بودند . من دو تير در هوا انداختم نخورد . آقاى عماد السلطنه يك دانه ديگر هم در هوا زدند . آن يكى كه در زمين زدند من پيدا نتوانستم بكنم ، ولى آن يكى پيدا شد . كبكها پخش شدند . عقب كبكها رفتيم خيلى پياده و سواره گرديديم ديگر شكار نشد . حضرت و الا تشريف بردند ، من با آقاى عماد السلطنه از عقب رفتيم . كبك زيادى داشت . جز آن دو تا ديگر شكار نشد . از دور ديديم كه حضرت و الا از راه خارج شدند و به يك ده پياده شدند . ما هم رفتيم . درخت بيد در اين ده زياد بود . قمرى خيلى در سر درختها نشسته بودند . آقاى عماد السلطنه يك دانه در زمين و يك دانه در هوا زدند . رفتيم خدمت حضرت و الا . يك سار بزرگ زده بودند . على اكبر خان پيشخدمت يك قمرى با يك سار از همان سارها زد . ابو القاسم يك قمرى زده بود .
اسم اين ده هزارخال است . بعد از ناهار سوار شديم . در زراعت ارزن صداى بلدرچين زياد مىآمد . با آقاى عماد السلطنه رفتيم يك بلدرچين شكار شد . چند سار زدم . آمديم به منزل . اسم اين ده شانهزر است . يك امامزاده در اينجاست اسمش امامزاده ابراهيم است . هوا مه شد ، خوابيدم . بعد از خواب با آقاى عماد السلطنه رفتيم به جاى