رحم كرد . از جنگل راه به ايزده نبود . از جنگل چلوسر رفتيم . از مغانده تا به ايزده كه لب دريا باشد يك ساعت و ربع راه است . آمديم تا به ايزده رسيديم . شكارى نشد .
موج دريا امروز زيادتر از ديروز است . خيلى موج بلند مىشد و دريا خيلى سفيدى مىزد . آفتابگردان لب دريا زدند . ناهار خورديم . بعد از ناهار رفتيم در چادر خوابيديم . پيش از ناهار رفتيم در آب . خيلى سخت بود موج نمىگذارد بايستيم . زود بيرون آمديم . آببازها شنا مىكردند . سه ساعت به غروب مانده بيدار شديم . قدرى خربوزه خورديم . حمام خبر كرده بودند رفتيم حمام . غروب از حمام بيرون آمديم .
حمام خوبى نبود . امروز سه جلوت در هوا مىپريدند يكى را ابو القاسم زد دوتاى ديگر بالاى سر او ايستادند . ديگرى را آقاى عماد السلطنه زدند . يكى ديگر را هم آقاى عماد السلطنه زدند . آببازها رفتند آوردند . هوا از صبح ابر است . غروب موج دريا خيلى شدت كرد كه اگر آدم مىرفت آدم را مىكشت . صداى بزرگ معتبرى مىكرد .
يك ساعت از شب گذشته رفتيم لب آب . آن جاى آفتابگردان را گرفته بود . صبح از لب آفتابگردان تا لب آب قريب پنجاه شصت قدم بود ، الان آب لب آفتابگردان را گرفته است . موج خيلى شده است . قريب شش هفت ذرع آب بلند مىشود . تا وقت شام لب دريا بوديم ، بهترين جاهاست . هوا ابر بود . شام چلو با خورشد بادمجان خورديم .
جلوتهاى ديروز را هم درست كرده بودند ، خيلى گوشت چرب خوبى داشت . پشه كم بود . هوا ملايم و خوب بود .
ناو - پاروزن
دوشنبه 10 شهر ذيقعده - صبح زود از خواب برخاستم . يك دفعه حضرت و الا در آب تشريف برده بودند . قدرى كه هوا گرم شد من رفتم . آقاى عماد السلطنه خواب بودند . خيلى در آب ماندم . يك آبباز كه گفتهايم همه روزه مىآيد اسمش رجبعلى است خيلى خوب شنا مىكند . آن هم بود . هوا ابر بود . موج دريا كم شده بود . آقاى عماد السلطنه صبح در آب نرفتند . صفاى خوبى لب دريا دارد . ناهار خورديم بعد از ناهار خوابيدم . چهار ساعت به غروب مانده بيدار شدم رفتيم در آب . موج خيلى كم شده بود . يك ساعت در آب بوديم . آب دريا شور و تلخ و بد است . دام ماهىگيرى آوردند در آب انداختند . گفتند بايد تا صبح در آب باشد تا ماهى بگيرد . دام بزرگى بود . آقاى عماد السلطنه يك مرغآبى بزرگ در هوا زدند ، در آب افتاد . كسى نبود برود بياورد . ماند در آب . يك جلوت ديگر هم زدند . ديگر شكارى نشد . عصر خربوزه خوردم . يك جوى كوچكى در اين دم داخل دريا مىشود . بهار آب دارد . همان رودخانهء لاويج است . ولى حالا همه آبش به مصرف زراعت شالى مىرسد . در آنجا آب زياد ايستاده و گود هم هست . يك ناو بود ، مال ماهيگير بود . سوار او شديم با يك پاروزن .
خيلى باريك است . متصل اين ور آن ور مىشود . آدم بايد هيچ تكان نخورد . من با ابو القاسم نشستيم ، قدرى تكان خوردم . نزديك به افتادن بود . خودم از توى ناو جستم افتادم در آب . همه رختم تر شد . الان به آن ترى هستم كه دارم روزنامه مىنويسم .