تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
شكارچى عرب‌خيل يك خوك ماده زده بود و بچهء او را هم اصغر زده بود . هردو زنده بودند . يك دست خوك بزرگ از قلم افتاده بود . خوك كوچك را با ساچمه زده بودند . كشان‌كشان خوكها را با جمعى از رعيتها و سگها مىآوردند . خوك صداى غريب مىكرد . مثل آدم جيغ مىزد . شش هفت سگ يك‌هو حمله به خوك مىكردند و مىچسبيدند سر و گوش و گردن خوك را و خوك فرياد مىزد . كسى به دادش نمىرسيد . مازندرانيها خوك را مىگويند « خيك » و بچهء او را « خيك‌كوته » . خوك را بردند آن‌قدر با چوب زدند تا خوك هلاك شد . سفارش كرديم كه بچه‌خوك را زنده بگيرند به جهت طويله . خيك‌كوته هم مرد . بچه‌اش خيلى كوچك بود . بعد از ناهار هوا كمى گرم شد . سه ساعت به غروب مانده سوار شديم . پياده‌ها در جنگل افتادند ، هرچه هاى و هوى كردند خوكى پيدا نشد . هيچ چيز ديگر پيدا نشد ، مراجعت كرديم . وقتى كه رسيديم نيم ساعت كه گذشت ديديم چند بچه با يك مرد در جلو مىآيند و دست آن مرد يك بچه خوك است . آورد پيش من و آقاى عماد السلطنه . پرسيديم از كجا گرفتى ؟ گفت همان‌جا كه شما رد شديد يك « خيك » با دو « كوته » درآمد . يك كوته‌اش را سگ رمضان گرفت ، آن دو به در رفتند . اين خوك هم مفت دررفت . خيلى اوقاتم تلخ شد . عصر هندوانه خوردم . شب خوراك زبان مرال و كباب شوكا خورديم . ولى پشه‌ها مزهء آنها را از دماغ ما بيرون آوردند . زراعت برنج در جلوى ماست و اين برنج متصل در تويش آب است . در اين آب و برنج بقدرى پشه مسكن مىكند كه چه بنويسم و شب اين پشه‌هاى گرسنهء آدم‌نديده مىريزند در چادر و كباب مىكنند آدمها را . از روى جوراب چنان مىزنند كه درد در دل آدم مىنشيند . هرچه دود آتش كرديم به خرجشان نرفت . تا صبح مهمان‌دارى خوبى كردند . دو سه دفعه تا صبح بيدار شدم . هوا هم ابر بود و گرم . انشاء الله فردا به لب دريا مىرويم . از اينجا يك فرسنگ است . ديشب صداى موج دريا مىآمد . مثل صداى آسمان بود . صداى به گوش‌نخورده‌اى است . امشب به دريا نزديك هستيم . انشاء الله فردا اين چيز نديده را خواهيم ديد . مار در جويها زياد است . آب خوبى هم ندارد ، جز يك چشمه ، آن هم خوب نيست . و السلام .

دريا - موج - آب‌باز - جلوت - كوگى - اهل - اكيجاق

روز شنبه 8 - يك ربع به دسته مانده سوار اسب كهر شدم از جنگل چلوسر رد شديم ، به زمينهاى ايزده رسيديم . زراعت برنج بسيار نمايان بود . رسيديم به ده . چند درخت جلوى راه بود . صداى آب مىآمد ، ولى دريا پيدا نبود . از درخت كه رد شديم دريا نمايان شد . خيلى غريب بود . چيز نديده‌اى بود . يك زمين مسطحى همه كبود و موج روى هم خوابيده . رسيديم لب دريا پياده شديم آفتاب‌گردان زدند . تماشاى دريا مىكرديم . بعد فرستاديم سه آب‌باز از ده بياورند . من و حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه لخت شديم در آب . نصر الله خان خوب شنا كرد . موج نمىگذاشت كه آدم بايستد . در روى ريگها آدم را مىخوابانيد و جرئت نمىكرديم آن دست موج برويم . قدرى گذشت آب‌بازها آمدند ، يكى بزرگ بود دو نفر ديگرش به سن شانزده و هفده